صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

شنیدن عبارت " دوستت دارم "

 

در زمان آشنایی و دوستی شاید سبب شود که تو ساعتها

در خیابان پس از شنیدنش پیاده راه بروی

و لبخند بزنی

بی چتر ... زیر باران ، زیر برف و در حالی که

بارها صورتت را به سمت آسمان می گیری

شنیدن عبارت دوستت دارم :

برای یک مرد… او را برای مصاف

با سخت ترین ها ی زندگی زره پوش می کند ..

و آماده می شود ….توان می گیرد…

برای آنکه بیشتر بکوشد …مرد احساس می کند

حتی قدش بلند تر شده است ….

چون به مرد بودنش افتخار می کند ….

شنیدن عبارت دوستت دارم :

برای زن آنچنان انرژی و توان مضاعفی برایش ایجاد می کند

که آمادگی این را می یابد

که لحظه ای پس از شنیدن این جمله

یک خانه تکانی مفصل به راه بیاندازد …

و همه جای زندگی را با عشق… از نو بیاراید ..

شنیدن عبارت دوستت دارم :

برای فرزندت خصوصا وقتی روی دو زانو می نشینی

و خودت را هم قد فرزندت می کنی

و چشم در چشمش می گویی

یعنی من هستم ..خیالت راحت … و یادت باشد

آن شب فرزندت دیرتر ولی آرامتر و آسوده تر می خوابد

پس از شنیدن این جمله از والدینش …

فرقی نمی کند معشوق باشی یا عاشق

…پدر یا مادر … فرزند یا همسر

عبارت دوستت دارم را جدی بگیریم

این عبارت غوغایی به پا می کند


♥ دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۱ ب.ظ توسط فرشته

چه زیبا گفته است جبران خلیل جبران :

چه زیبا گفته است جبران خلیل جبران :

باهم باشید،

اما بگذارید در باهم بودن شما فاصله ای باشد . . . .

و بگذارید نسیم در میان شما بوزد . . . . .

یکدیگر را دوست بدارید،

اما از عشق زندانی برای یک دیگر نسازید . . . .

بگذارید عشق جای در ساحل روحتان باشد . . . .

پیمانه های یکدیگر را پر کنید،

اما از یک پیمانه ننوشید . . . .

از نان خود به یکدیگر ارزانی کنید،

اما از یک قرص نان نخورید . . . .

با هم بخوانید و برقصید و شادکام باشید،

اما به حریم تنهای یکدیگر تجاوز نکنید . . . .

همچون تارهای عود باشید که جدا از هم

اما با یک نوا مترنم میشوند . . . .

قلبهایتان را به هم هدیه کنید،

اما یکدیگر را به اسارت در نیاورید . . . .


♥ دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۹:۳۰ ب.ظ توسط فرشته

اگر می دانستم ...

اگر میدانستم آغوش نگاهم آزارت می دهد

اگر میدانستم حجم خواستنم

روی تن هوس انگیزت بی تابی می کند

اگر می دانستم هیاهوی قلب شوریده ام

رنگ پریشانی دلت را افزون میکند

با قاصدکهای لب طاقچه ها

هم بازی می شدم

با پَر پروانه های خانه ات راضی می شدم

اگر میدانستم پا کوبیدن های دلم

پلک خوابت را بی قرار می کند

با پرستوهای کنج دلت راهی می شدم

من گمانم این بود که تو

آغوش نگاهم را دوست داری

هیاهوی دلم را دوست داری

من نمی دانستم تو را آشفته خواهم کرد

نمیدانستم هجرت چلچله های خواب تو خواهم بود

من هنوز هم در پس یک تمنای حضور

پشت آن پنجره ها خواهم نشست

.

تا که بیایی ...
.

تا که باشی ...


♥ پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۹:۲۹ ب.ظ توسط فرشته

عشق من به تو ...

شاید
یک روز حرف هایم به آخر برسد
امّا قلب من
جا برای دوست داشتن ات
هرگز کم نمی آورد
که عشق من به تو
افزون تر از واژه ها
طولانی تر از فاصله ها ست...


♥ پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۹:۸ ب.ظ توسط فرشته

خوش به حال ....

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
و چه " بی ذوق " جهانی که مرا با " تو " ندید !!! ...


♥ سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۱۹ ق.ظ توسط فرشته

اما ....

در حوالی رویاهایم کسی هست که
بعد از هر باران دلتنگی رنگین کمانی می شود برایم
با تار و پود عشق ..

کسی هست که از شوق آمدنش
به استقبال بهار می روند خزانهای عاشقی ام
کسی هست که آسمان تنهایی ام را
با تمام عظمتش به آغوش می کشد
کسی هست که ابرها را وسوسه می کند
به لحن باران
وقتی هوایش در من گل می کند ..

کسی هست که از زخمه های عاشقانه اش
سمفونی بتهوون می شود
موسیقی ذهنم ...

اما
.
.
.
همیشه کسی هست که نیست ... !


♥ دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ توسط فرشته

دل َ م

دل َ م
برای شنیدن ِ صدایِ
پای َ ت
چقدر تنگ شده !!
بیا و بخوان
اندوه ِ هزار سال هجران را
از کتیبه ی خاک گرفته ی
نگاه ِ من!! ...


♥ دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۴۶ ب.ظ توسط فرشته

مثل هر شب

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگیم بی خبرم

این همه فاصله ، ده جاده ، صد ریل قطار

بال پـروازِ دلم کو که به سویت بپرم ؟

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدرعشق بسوزد که درآمد پدرم

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تو ، من به تو نزدیک ترم..!


♥ یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱:۵۷ ق.ظ توسط فرشته

بیا

بیا از کابوس " کا " را برداریم
"بوسَ ش " بماند ارثیه ی لبهای مان
تا شش دانگِ خیال راحت شود
از آینده ی زل زدن های در یکدیگرمان...که مبادا
نگاهی از ما   در هم سُر خورد...
و کارش به بوسه  ای ختم نشود ...

بیا از کابوس " کا " را برداریم
بگذاریم بر سر شانه های مان...
که کاشانه شود ...تا در امان بمانیم از هجوم
بی وقفه ی دلتنگی که
بیرون از آغوشمان پرسه می زند ...


♥ پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۱۷ ب.ظ توسط فرشته

می شود یک شب

می شود یک شب خوابید ،
و صبح
با خبر شد ، غم ها را از یک کنار به دور ریخته اند ؟!
که اگر اشکی هست …
یا از عمـق ِ شادمانی دلی بی درد است ؛
یا از پس ِ به هم رسیدن های دور …
یا گریه ی کودکی
که دست بی حواسش ، بادبادکی را بر باد می دهد !
کاش می شد
یک صبح
کسی زنگ خانه هامان را بزند بگوید :
با دست ِ پر آمده ام …
با لبخند ،
با قلب هایی آکنده از عشق های واقعی .
از آن سوی دوست داشتن ها …
آمده ام بمانم و …
هرگز نروم !!


♥ پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۸ ب.ظ توسط فرشته

ای آشنا، سلام

بگذار فاصله بر خیزد از میان

من عاشقم به خرده نگاهی که آشناست

در آرزوی آنکه ، صدایم کنی تو باز

من دلخوشم به عهد و قراری که بین ماست

دلبست مهربانی و عشقی که با شماست

بر گشته ام دوباره غریبانه تر ز پیش

این است حاصلی که درو کرده ام ز خویش

دیگر نمی روم ،

که بی تو غریبم به هر دیار

آورده ام دلم بسپارم به دست تو

یک خنده از تو ، مرا می برد به عرش

رخصت دهی دو رکعت عاشقی کنم ؟

آیا شود بنشینم کنار تو ؟

من باشم و تو باشی و این میل عاشقی

آغوش را اگر بگشایی ، رسیده ام

وقت است تا که بگیری دو دست اشک

رازی نهفته در سلام تو ، در لحظه وداع

بدرود ، نه

حلاوت زیبای یک درود


ای آشنا ، سلام


♥ چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۵ ب.ظ توسط فرشته

برای من ...

برای من، این شهر زمستانی،

بدون دستهای تو جهنم است.

سرمایش عذاب عجیبی به جانم می ریزد

ولی فریادم را در خودم حل می کنم.

روزی که ببینمت باید بوسه با طعم جنون بزنی

در زمستانی که با تو بهاری سپیدپوش است.


♥ سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۱۸ ب.ظ توسط فرشته

نسبتِ من به تو

نسبتِ من به تو
نسبتِ
یک بام است و دو هوا
هم می خواهمت
هم ندارمت ...


♥ سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۹:۲۶ ب.ظ توسط فرشته

...


♥ سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۹:۱۰ ب.ظ توسط فرشته

مردانه / زنانه

به پای عشق نشستم که تا شراب شوم
به سُکرِ چشمِ تو دل داده ام که آب شوم
به شور بختیِ خود اعتراف دارم تا . . .
ز سرکه های وجودِ تو سیرِ ناب شوم
که هفت سال وجودم در انتظارت سوخت
اگر کنون نچشی مزه ام ، خراب شوم
به دیدنِ من اگر آمدی گلاب بیار
که من برای تو سوختم تا گلاب شوم
قدم گذاشته ام در کویرِ خشکِ وصال
و قسمتم شده سرگشته ی سراب شوم
تمام هستیِ خود را به پات می ریزم
به این امید که داستانِ یک کتاب شوم
غزل برای تو می بافم به دیده کشم
بخوان دوباره غزل تا که مستِ خواب شوم


♥ دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۹:۲۳ ب.ظ توسط فرشته

دنیای مجازی به ما آموخت:

دنیای مجازی به ما آموخت:

-زن و مرد میتوانیم باهم مهربان باشیم

حرف دلمان را آزاد بنویسیم و بیان کنیم.

-میتوانیم از یکدیگر یاد بگیریم و مدنیت را تمرین کنیم.

-میتوانیم از دور دوست بداریم و

دوست داشته شویم و حرمت یکدیگر را حفظ کنیم.

-میتوانیم به کسانی دل ببندیم و اعتماد کنیم که هرگز ندیده ایم.

-میتوانیم جنسیت را فراموش کنیم و بدون توقع رفاقت کنیم.

این دنیای مجازی به ما آموخت :

تقدیم کردن یک گل مجازی وتحسین کردن زیباییها و

احوالپرسی با جنس مخالف گستاخی و بی بندوباری نیست

بلکه محبت و احترام است.

دیگران را بپذیریم بی آنکه بدانیم کیست و چیست؟

"دنیای مجازی فضای دل ماست"،

سیرکردن دراین فضابخشی اززندگی ماست.

این فضارا پاک وپرمحتوا نگه داریم


درود بر آنهایی که انسانیت را سر لوحه رفتارشان قرار داده اند


♥ یکشنبه دهم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۹ ب.ظ توسط فرشته

من بودم و دل بود...

من بودم و دل بود و کناری و فراغی
این عشق
کجا بود که ناگه به میان جست ؟!


♥ جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۱۲ ب.ظ توسط فرشته

خانه ای خواهم ساخت

خانه ای خواهم ساخت
آسمانش آبی
باز باشد همه پنجره هایش به پذیرایی نور
وتو را خواهم خواند ، که در این خانه کنارم باشی
تو بدین خانه در آ ، ای سر آغاز امید
من به دیدار تو می اندیشم
و به آرامش بودن با تو
این دل تنگ ، تو را می خواهد
ای که با آمدنت ، همدم روز و شب ام ، تنهایی ، خواهد رفت
در خیابان امید ، کوچه باور سبز ،نبش میدان صبوری ، آن جا
خانه ای خواهی یافت
سر در خانه چراغی روشن،روی سکویش گلدان گلی
در دل خانه اجاقی دلگرم ،سر دیوار حیاط
یا کریمی به تو خواهد خندید
و به تو خواهد گفت ، من چه اندازه دلم تنگ تو بود
با حضور تو در این خانه ، چه جشنی بر پاست...

صبح فردا...
همگان می فهمند ، تو بدین خانه ، چو نور آمده ای
سر در خانه به خطی زیبا،می نویسم این را
غم نیاید اینجا؛و بداند دیگر
خانه تو ،این جاست


♥ جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۴۸ ب.ظ توسط فرشته

سخت است تابِ این عشق ، امّا چه میتوانم؟

از عشق می سُرایَم از حسِّ نابِ جانم
از رنج ِ دلپذیری کز مِهر ِ تو درآنم ...

یادِ تو در وجودم، هردَم روان وُ جاری ست
نامـَت چو دُرّ و گوهر، میریزد از زبانم ...

سرمای روزگارم از تو همیشه گرم است
رنگِ بهار دارد با عشق ِ تو خزانم ...

این عشق، در وجودم تاهست غم ندارم
صدساله هم که باشم با عشق ِ تو جوانم

خون، در درون ِ قلبم میجوشد از تو انگار
عشقت چوآتش ِ داغ، میسوزد استخوانم

از عشق ِ توست اگر جان، جامانده در وجودم
این جان ِ نیمه جان هم، از توست مهربانم

من عاشق ِ تو هستم در اوج ِ بی تو بودن
سخت است تابِ این عشق ، امّا چه میتوانم؟


♥ جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۳۴ ب.ظ توسط فرشته

من و تو

در پیلهء تنهایی خویشیم ، من و تو
در فکر فرار از من خویشیم ، من و تو
هر دو محبوس در وهم و خیالیم و سکوت
در پی یافتن رویای خویشیم ، من و تو
هر دو در فاصله ای دور و جداییم ز هم
در فکر فنای عشق از دل خویشیم ، من و تو
در فرار کردن ز عشق ، کار به جایی نرسد
چون که ما عاشق عشقیم و دچاریم ، من و تو


♥ چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۳:۳۴ ب.ظ توسط فرشته

کجایی؟؟

ای آنکه مرا برده ای از یاد ، کجایی ؟
بیگانه شدی ، دست مریزاد ، کجایی ؟
در دام توأم ، نیست مرا راه گریزی
من عاشق این دام و تو صیّاد ، کجایی ؟
محبوس شدم گوشه ی ویـرانه ی عشقت
آوار غمت بـر سرم افتاد، کجایی ؟
آسودگی ام ، زندگی ام ، دار و ندارم
در راه تو دادم همه بر باد ، کجایی ؟
اینجا چه کنم ؟ ازکه بگیرم خبرت را ؟
از دست تو و ناز تو فریاد ، کجایی ؟
دانم که مرا بی خبری می کشد آخر
دیوانه شدم خانه ات آباد ، کجایی ؟؟؟؟؟


♥ چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۳:۲۰ ب.ظ توسط فرشته

آنکه دائم نفسش حِس تو را داشت منم

آنکه دائم نفسش حِس تو را داشت منم
این چنین عشق تو در سینه نگهداشت منم

آنکه دَر ناز فرو رفته و شاداب توئی
آنکه دِل کاشت ولی دِلهُره برداشت منم

آنکه کافر به دِل مومن مَن بود توئی
آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم

او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی
او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم

او که عاقل شد و راه خرَدش جست توئی
آن که در مزرعه اش بذر جنون کاشت منم ...


♥ یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۵ ب.ظ توسط فرشته

کنارم بمان

آغوش تو که باشد

خواب،

دیگر بهانه ای برای خستگی نیست

و تپش های قلبت،

می شود لالایی کودکانه ام…

کنارم بمان…

می خواهم صبح،

چشم‌هایم در نگاه تو بیدار شوند...


♥ یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۱۰ ب.ظ توسط فرشته

به یادشون


♥ یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲ ب.ظ توسط فرشته

تازه دانستم

تازه دانستم نه با آب و نه با نان زنده ام


تازه فهمیدم نه با جسم و نه با جان زنده ام


تازگی ها باورم شد اینکه مثل هر غریب


دورتر از خود دلی دارم که با آن زنده ام.


♥ شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۴۰ ق.ظ توسط فرشته

کاش

کاش …

وقتی خدا در حشر بگوید :

چه داشتی؟

سر برکند حسین … بگوید :

حساب شد …


♥ شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۲۸ ق.ظ توسط فرشته