نه عاقدی در کار بود نه خطبه ای ..
نه عاقدی در کار بود نه خطبه ای ..
نه کاغذی امضا کردیم نه قراردادی نوشتیم ..
ولی چه تعهد شیرینی ..
دستهایت ،
مرابه تمام آدم های سرزمینم حرام کرد ..!!
نه عاقدی در کار بود نه خطبه ای ..
نه کاغذی امضا کردیم نه قراردادی نوشتیم ..
ولی چه تعهد شیرینی ..
دستهایت ،
مرابه تمام آدم های سرزمینم حرام کرد ..!!

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو می سوزم و خوشم

ماهی به آب گفتا، من عاشق تو هستم ...
از لذت حضورت، می را نخورده مستم ...
آیا تو میپذیری، عشق خدائیم را ؟...
تا این که بر نتابی، دیگر جدائیم را ؟...
آب روان به ماهی، گفتا که باشد اما ...
لطفا بده مجالی، تا صبح روز فردا ...
باید که خلوتی با، افکار خود نمایم ...
اینجا بمان که فردا، با پاسخت میایم ...
ماهی قبول کرد و، آب روان گذر کرد ...
تنها برای یک شب، از پیش او سفر کرد ...
وقتی که آمدش باز، تا این که گوید آری ...
یک حجله دید و عکسی، بر آن به یادگاری ...
خود را ز پیش ماهی، دیشب که برده بودش ...
آن شاه ماهی عشق، بی آب مرده بودش ...
نالید و یادش افتاد، از ماهی آن صدایی ...
وقتی که گفت با عشق، می میرم از جدایی ...

روزه سکوت می گیرم
و تا افطار صدای تو
نمی شکنمش
روزه می گیرم لبهایت را
لذت افطار من
یعنی بهشت

نمی میرد دلی کز عشق می گوید
و دستانی که در قلبی ، نهال مهر می کارد
نمی خوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فردا
و خاموشی ندارد ، آن لبان آشنا ، با ذکر خوبی ها
نخواهد مُرد ، آن قلبی که در آن عشق جاوید است
تو می مانی

تنفس : شروع زندگیست
عشق : قسمتی از زندگیست
اما دوست خوب : قلب زندگیست

نشستم رو به روی تو نگاهم سخت دلداده ست
آخه کی باورش می شه عبادت اِنقدر ساده ست
نشستم رو به روی تو که جمع درد و تسکینی
منو با اینکه بالایی از اون بالا نمی بینی
تموم عمر با من باش من اِنقدر از خودم خستم
که پای هر عذابی که بدونم با توئه هستم
تو رو راحت پرستیدم فقط با یک نظر دیدن
نمی دونی چقدر سخته تو رو راحت پرستیدن
به دریا دل زدم شاید بتونم در تو دریا شَم
همه دنیا رو بخشیدم که قدِ بخششت باشم
سبز می پوشی کویر لوت جنگل می شود
عاقبت جغرافیا را هم تو مجنون می کنی

باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکی ست
باران که شدی پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکی ست
باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکی ست
بر درگه او چون که بیفتند به خاک
شیر و شتر و رستم و موریانه یکی ست
با سوره ی دل اگر خدا را خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکی ست
این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست
از قدرت حق هرچه گرفتند به کار
در خلقت تو و بال پروانه یکی ست
گر درک کنی خودت خدا می بینی
درکش نکنی کعبه و بتخانه یکی ست

دانی که من و تو کی به هَمـ خوش باشیم ؟
آنوقت که کس نباشد اِلّا من و تو ...

من که جای خوردن افطار می بوسم تو را ...!!!
مانده ام فطریه ام گندم بود یا نیشکر ...؟؟!!!

نشانی قلبت را هرگز از یاد نبرده ام
فرسنگها هم دور باشی
هوایت که به سرم بزند
می نشانمت...
کنار رویا هایم
دستهای دلواپسی ام را
قفل میکنم به بودنت...
تو...
همان جان منی...
که گاهی می رسی به لبهایم....

بی طالعی نگر که من و یار چون دو چشم
همسایه ایم و خانه هم را ندیده ایم

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم

هر چه میخواهی بکن با این دل دیوانه ام
دست تو افتاده فعلا اختیار خانه ام

بغلم کن که هوا سرد تر از این نشود
زندگی خوب شود ... باد خبرچین نشود ...
بی هوا بوسه بزن، عشق دو چندان بشود
بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود!
وقت بوسیدن تو شعر بیاید یا مرگ ؟!
مانده ام مات ، بخواهم که کدامین نشود ؟
چشم و ابروی تو بیت الغزل صورت توست
زلف تو آمده تکرار مضامین نشود
بین مردم همه جا از تو فقط بد گفتم!
تا که دنیای حسودان به تو بدبین نشود
روز مرگ از نفست جان و دلم میلرزد
به عزیزان بسپارید که : " تلقین نشود"
دور خود خشت به خشت از تو غزل می چینم
پیش من باش که دیوار غزل، "چین" نشود!!

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟
چه میخواهی تو از جانم؟که دست از عشق بردارم؟
به من احساس غم دادی چقدر از زندگی سیرم
چه کردی با دل تنگم، که بی اندازه می بارم…
نشستم باز هم امشب، میان عقل واحساسم
که شاید منطقی باشد، کند از عشق بیزارم…!
چه دنیای غم انگیزی…مرا یادت نمی ماند
منم آنکه به چشم تو، شبیه نقش دیوارم

شده در قلب کسی،، جلوه ی مهتاب شوی ؟؟؟
شده بر تشنه لبی، چکه کنی، آب شوی؟
شده خورشید شوی، نور شوی ماه شوی ؟؟
شده از راز دلم، لحظه ای آگاه شوی؟
شده معشوقه شوی در دل کس خانه کنی
شده در خواب خوشت، موی کسی شانه کنی؟
شده قلب تو بلرزد ز طنین هوسی
شده در خواب تو تکرار شود نام کسی
وسوسه گشته دلت بوسه ی ناگاه دهی
شده کس را به خیال لب خود راه دهی

من همیشه، هستم ... جایی در همین حوالی ...
با چشم نه ...
با دل بیا تا مرا به دست آری ...


" محروم" ز رویت من و " محرم " به تو او شد
لعنت به تو ای " واو " نچسبیده ی بی ربط ...

دلواپسی بس است بیا تا ببینمت
از دور هم اگر شده حتی ببینمت
هر بار با «شنیدن» تو تشنهتر شدم
این بار دیگر آمدهام تا «ببینمت»
تردید نیست، فال چرا؟ استخاره چیست؟
باید بدون شاید و آیا ببینمت
امروز سخت تشنه دیدار هستم آی!
صبرم نمانده است که فردا ببینمت
از راه دور آمدهام با خیال تو
کاری بکن که یا بروم یا ببینمت
هر چند باز آمده بودم امیدوار
تا چون همان گذشتة زیبا ببینمت،
از کوچه میگذشت دلم با شتاب تا
با دیگران دوباره مبادا ببینمت ...