...
طوری دوستم بدار
که اگر روزی خانه را ترک کردی بمیرم!
طوری دوستم بدار
که اگر روزی خانه را ترک کردی بمیرم!
![]()
ترسیده ای؟؟
از که؟
از جهان؟ من جهانت...
از گرسنگی؟ من گندمت...
از بیابان؟ من بارانت...
از زمان؟ من کودکیات...
از سرنوشت؟
از سرنوشت...
من هم از سرنوشت میترسم.
همان روزهای اول
باید روی ماهت را می بوسیدم
خداحافظی می کردم
و می رفتم
برای همیشه می رفتم
نمی دانستم اما با چه لحنی
با چه دلی
با چه جراتی
مانده ام با تو
کسی شده ام
دو نیمه
نیمی عشق می ورزد
نیمی می هراسد
نیمی با تو زندگی می کند
نیمی از خودش می گریزد
به من بگو
فرسنگ ها دور از خودم
چگونه تو را همچنان بی دریغ دوست بدارم؟؟

نفسم دست تو بوده به کجایش بردی؟
این دلم دست تو بوده به کجایش بردی؟
آخر این رسم وفا داری و ایام نبود
باور زندگیم را به کجایش بردی؟
پشت در پشت تو بودم سر هر پیچ و خطر
گرمی سینه من را به کجایش بردی؟
مرگ هر لحظه همین جاست،پشت این پنجرها
زندگی دست تو بوده به کجایش بردی؟
چقدر سخت شده شعر نوشتن بی تو
واژه ها دست تو بوده به کجایش بردی؟
بعد از اینم من و دلتنگی و بی حوصلگی
نفسم دست تو بوده به کجایش بردی؟

روبرو دیوار عقل و پشت سر اقرار دل
مانده ام در جنگ بین منطق و اصرار دل

بگذر از " نی " ،
" من " حکایت می کنم ...
وز " جدایی ها " شکایت می کنم ...
نی کجا این نکته ها آموخته ؟
نی کجا داند، " نیستان " سوخته ؟
بشنو از " من "
بهترین " راوی " منم ...
راست خواهی ،
هم نی و هم نی زنم ...
نشنو از نی ، " نی حصیری " بیش نیست ...
بشنو از " دل "
" دل " حریم دلبریست ...
نی چو سوزد خاک و خاکستر شود ...
" دل " چو سوزد ، لایق " دلبر " شود ...
![]()
ای آنکه دلم از غم تو شد متلاشی
سخت است کنار دل تنگم، تو نباشی!
دارد شب دلتنگی من باز می آید
ای کاش به زخمم نمکی تازه،بپاشی!
تصویرم اگر زشت بیفتد،به از آن است
بر صورت آیینه ی من خط بخراشی
ای مرگ، دگر با چه زبانی بنویسم:
زود است, مداد دل من را بتراشی
هرگز نکنم داوری لیک دلت را
با این همه بی نظمی و جنجال و حواشی
صد بوسه، نثار لب تو می کنم امشب
ای عشق، اگر عشق ترین عشق، تو باشی!

لب بر لبت
چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگی
که درخت شوی
که رفتن اگر بخواهی
نتوانی!
که بمانی

دریا هر شب در نهایت خود
آنجا که افق معنا پیدا می کند
ماه را در آغوش می گیرد
زمین در انتهای پدیداریَش
آنجا که چشم ها از کار افتاده می شوند
بر آسمان بوسه می زند...
من و تو که بیشتر از زمین و آسمان
از هم فاصله نداریم!
می خواهم به انتها برسم
می خواهم در چشم همه بمیرم
شاید
در آغوشم بگیری...


دلتنگ
توام
جانا
هر دم که رَوَم جایی
با خود به سفر بردم یادِ تو و تنهایی...

تو شعرهایم را نمیخوانی
بی شک
اما
روزی
دخترت
عاشقانه های زنی را
دوست خواهد داشت
بی آنکه بداند
پدرش
لابلای تمام آن واژه ها
نفس می کشد.

هیچ یادم میکنی آرام جان خسته ام ؟
هیچ یادم میکنی معشوقه ی ممنوعه ام؟
هیچ یادم میکنی شبها که من سرگشته ام ؟
در قرار عاشقی چون موجها گمگشته ام ؟
هیچ یادم میکنی آن سان که من یاد توام ؟
از فراق عشق تو چون لاله ای پژمرده ام ؟
هیچ یادم میکنی شیرین ترین شهدانه ام ؟
ای که شیرینی لبت، شیرین ترین ترانه ام
هیچ یادم میکنی ای باده ی جانانه ام؟
ای که عشق تو زده آتش بر این غمخانه ام
هیچ یادم میکنی در هجر تو جان داده ام؟
از غم نا دیدنت چون مرده جانان مرده ام ؟
گفته بودی
هر وقت که شعر می نویسی
دوستم بدار
نمی دانم
از این همه شعر نوشتن است
که دیوانه وار دوستت دارم
یا از این همه دوست داشتن
که دیوانه وار شعر می نویسم ..
![]()
زندگی من
با تمام بدی هایش
خوبی های زیادی دارد !!
خوبی هایی مثل میز کنار حیاط
که برای هر دویمان جا دارد...
و درخت پیر مهربان بالای سرش
که برای
هر دویمان سیب می آورد
میدانی
ما میتوانیم سیب های زیادی داشته باشیم ...
تو آن سو بنشینی
من این سو
سیب هارا بخوریم
و به خوبی های زندگیمان فکر کنیم
زندگی من با وجود این خوبی ها
بدی های زیادی دارد
زندگی من
تو را ندارد
تو را ندارد
تو را ندارد
![]()
و ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ کنارم ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
باز هم دلتنگ توام !
ﺣﺎﻻ
ﺑﺒﯿﻦ
نبوﺩﻧﺖ ، ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...!
![]()
عشق
همین است؛
همین که
یک ذره از تو
می شود تمام من...
![]()
خسته ام
و سایه ی هیچ درختی
همقد حجم خستگی ام نیست!
خسته ام
و تو هرگز نخواهی فهمید
درختی که همیشه سایه اش را
برای دلخستگی های تو مهیا می کرد
چگونه از دردهای نگفته
خود را به تبرزن معرفی کرده است

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
![]()
درست نمی دانم ! ولی .. ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ:
حوا بود که سیب را تعارف کرد!
و چرا آدم خورد؟؟
ساده ﻧﺒﻮﺩ ... ﻋﺎﺷﻖ بود ...
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ ...
ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ با ارزش بود .
با ارزش تر از بهشتی که می گویند مفت از
دست داد ....
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا می فروشد،
فقط اگر
حوایش.... هوایش را داشته باشد....
![]()
به اشتیاق تو ...
جمعیتیست در دل من ...
بگیر تنگ در آغوش و ...
قتل عامم کن ...!!

جرعه جرعه شعر میریزم به فنجان دلت
نیتم عشق است و مهمانی ندارم
جز خودت
![]()
فال حافظ زدم آن رند غزلخوان هم گفت : ...
زندگی بی تو محال است ، تو باید باشی...!!
![]()
همان چوب دارچینی
که لحظه آخر
درون چای میاندازی...
همان عکسی که در لپ تاپت
پنهان میکنی ولی دور نمیریزی...
پیراهنی که دکمهاش را ندوختهای اما
نمیتوانی از پوشیدنش منصرف بشوی...
من تمام آنها هستم...
نخواستنیهایی که ناگهان
نمیتوانی از دوست داشتنشان صرف نظر کنی ...!
![]()
اینجا که منم ...
جهنم ...
آنجا که توئی ...
بهشت ...
به هم رسیدنمان ...
چه قیامتی بشود ...!!
![]()
شعری که "دوست" نشنوَدَش ...
عاشقانه نیست ...
عمری گرفته ایم فقط ...
وقت "عشق" را...!!

فکر کردن به تو ...
پنهانی ترین کار زندگی من است...
و تو ...
پنهانی ترین دلتنگی من هستی ...
پنهانی ترین لبخندی در صورتم ...
و پنهانی ترین مسبب حالت روزانه ام ...
و روزهای زیادیست که ساکتم ...
تا همیشه دوستت دارم ...

چون به دوست دل سپردم
به خود این گمان نبردم
که نه بخت وصل دارم
نه تحمل جدایی!

کاش می شد
بی آنکه کسی بداند
یکی به روزهای هفته اضافه کنیم
برای با هم بودن