
گاهی…
فقط گاهی دلم یک آغوش میخواهد که تمام زنانگی ام را در برگیرد ُ
زیر گوشم زمزمه کند که آرام باش عشقم
روزی تمام من میشود برای تو!
و تو دلت ضعف برود برای اینهمه شیرینی محبت مردانه اش
گاهی…
فقط گاهی دلم میگیرد از تمام بایدها
از تمام اما اگرها!
از تمام قانونها که خودم هم نمی دانم چرا باید رعایتشان کنم!
و فقط می خواهم زیر دستان پر مهر و محبت مردی که در قلبم است نوازش شوم!
و در دل برای هزارمین بار در روز
خدا را شکر بگویم برای این نعمتی که خودم هم نمیدانم
پاداش کدام محبتم بوده…!؟
♥ چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۶:۱۳ ب.ظ توسط فرشته

بیا قسمت کنیم بوسه را
تو لبهایت را بیاور
من جانم را
قول می دهم کسی مدیون نشود ...
♥ چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۵:۵۸ ب.ظ توسط فرشته

از تمام بودنی ها "تو" همین از آن من باش
که به غیر با "تو" بودن دلم آرزو ندارد!
♥ چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۵:۴۷ ب.ظ توسط فرشته

هیچ کس دگمههای مراباز نکرده بود
جز توکه می بستی و باز میکردی
نمیدیدی دگمهی آستینت به یقهام دوخته شده
و نگاهت بر لبهام
دال یادم رفته بود یا میم؟
بوسیدن که یادم نمی رودعشق من!
♥ شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۲۲ ب.ظ توسط فرشته

گفتند که نامحرمی و بوسه حرام است .
دل گفت که محرم تر از این عشق کدام است؟
. بوسیدم و لب دادم و آغوش کشیدم .
نامحرم من!! محرمی و کار تمام است.
♥ شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۱۴ ب.ظ توسط فرشته

عشق زنیست که حواسش به هیچکس نیست
گوشوارههایش را یکییکی در میآورد
سرش را به یک طرف خم میکند
تا شانههایش پر شود از سیاهی موهایش
عشق مردیست
که آخرین پُک محکمش را به سیگارش میزند
و آرام زن را در آغوش میکشد
درست زمانی که زن حواسش به هیچکس نیست
♥ چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۵ ب.ظ توسط فرشته

لحظه ای از عشق خواندی ، جان من بیمار شد
شور عشقت را گرفتم ، نبض من تکرار شد
در نگاهت چون عروسک خواب می دیدم که تو
لب به لبهایم نهادی ، عشق من بیدار شد
روح و جانم را ربودی ، دین و کیشم را گرفتی
از همه عالم گریزان مست آن دیدار شد
در نمازم جای "سبحانَ" صدایت می زدم
در سکوت و انزوایم ، ذکر تو اجبار شد
تو ، خدایم، نه، وجودم را گرفتی از من و
بی تو بودن در وجودم ، هرنفس انکار شد
♥ چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۹ ب.ظ توسط فرشته

امشب بامدادان به باغ رفتم
تا برایت دامنی گل سرخ بچینم.
اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد.
بند دامنم بگسست و گلهای سرخ همراه نسیمی
راه دریا را در پیش گرفتند.همه رفتند و هیچ کدام بازنگشتند.
فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گلهای باغ درآمدند.
تو گوئی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند.
اینک دیگر گلی ندارم که نثارت کنم.
اما دامنم از بوی گلهای سرخ عطرآگین است.
اگر می خواهی عطر گلها را ببوئی
امشب سر بر دامانم بگذار
♥ دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۴۵ ق.ظ توسط فرشته

بگذار بوسه بوسه بمیرم برای تو
چون کودکی بهانه بگیرم برای تو
یا ابر شو ببار به لبهای تشنه ام
یا بر تنم که مثل کویرم برای تو
بگذار حس کنی چه کسی در درون توست
آری منم، منی که ضمیرم برای تو
من یک عقاب بودم و کارم شکار بود
اما ببین چگونه اسیرم برای تو
دل گفت "دوست دارمت" و عقل گفت:
نه
این حرف عقل را نپذیرم، برای تو
♥ دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۴۰ ق.ظ توسط فرشته

پنبه را گفتم چه شد چون گل شکفتی؟
گفت: دوش،
خواب دیدم بر تن محبوب پیراهن شدم...
♥ دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۳۶ ق.ظ توسط فرشته

کنارت نبودم حواسم بهت بود
از عمق وجودم حواسم بهت بود
همیشه برای تو دلتنگ بودم
تو اون لحظه هایی که کمرنگ بودم حواسم بهت بود
حواسم بهت بودکه غمگین نباشی که از غم نپاشی
حواسم بهت بود که قلبت نلرزه که اشکت نلغزه ،
حواسم بهت بود
♥ شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۵ ب.ظ توسط فرشته

تنها زن ِ روی زمین م ...... که معشوقی خیالی دارد ...
تو .....در رؤیاهای من راه می روی ...
و دست نیافتنی هستی...مثل ِ یک محال ... مثل ِ یک غیر ممکن
....از رؤیاهایم بیرون بیا .....
بچرخان مرا ..میان ِ بازوانت ..
به یک غزل ِ عاشقانه از شعر ِ لب هایت ...دعوتم کن
سَرت را روی قلبم بگذار ببین عشق چه فریادی می زند در قلبم
♥ شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۶ ب.ظ توسط فرشته

برای بودنت میمانم وبرای دیدنت میمیرم
باش تا بمانم و بمان تا نمیرم
دریا بسیار است اماغرق شدن در چشمان تو مرا عادت شده
دوست داشتنت هوس نیست که باشد یا نباشد
نفس است تا باشم تا باشی
♥ شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲ ب.ظ توسط فرشته

نشسته ام ....
در آستانه ی رؤیا
عشق بازی می کنم
با خیال ِ " او "
و می بازم
قلبم ر ا
به مَردی که
از آن ِ من نیست ......
♥ پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۴:۱۳ ب.ظ توسط فرشته

اول فقط یک دل، دل بود. یک هوای نشستن و گفتن.
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. یک هنوز باهمِ ساده.
رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم.
باری ای عشق، اکنون و اینجا، هوای همیشهات را نمیخواهم
... نشانی خانهات کجاست؟
♥ پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۴:۸ ب.ظ توسط فرشته

لب به احساس زدم ، مست شدم ، فهمیدم
شاعران مست ترین طایفه ی هشیارند !
بی خود از حال شدن گرچه گناه است ولی ...
شاعری جرم قشنگی ست اگر بگذارند !
♥ پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۴:۷ ب.ظ توسط فرشته

نه مرا خواب به چشم وُ
نه مرا دل در دست ...
چشم و دل هر دو
به رخسار تو آشفته و مست ...
♥ پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۴:۴ ب.ظ توسط فرشته

زرد که میپوشی خورشید میشوی
گل آفتابگردان میشوم و طالبِ نور!
سیاه که به تن میکنی ماه میشوی میانِ دشتِ پهناورِ شب
من هم ستاره ی کوچکی میشوم تنها خیره به تو!
سفید که میپوشی برف میشوی و زمین را احاطه میکنی
و من تکه سنگی کوچک که
گوشه ای از آغوشت روی تنم ببارد برایم کافیست!
آبی تو را دریا میکندو من را ماهیِ بازیگوشی
که آبتنی در پیچ و تابِ امواجِ تنت مرا مدهوش می سازد!
سبز که می پوشی جنگل میشوی پر از عطرِ خوشِ زندگی
و من پرنده ای میشوم که لابلایِ شاخه هایِ درختانت
فکر آشیانه ای است کوچک به اندازه ی یک من با تو!
قرمز اگر بپوشی سیبِ سرخِ حوا میشوی
که مرا وسوسه میکند به رانده شدن از بهشت
و چیدنت برای چشیدن طعمِ شیرین لبانی که به زمینی شدنم می ارزد
هر رنگی بپوشی مرا تسخیر میکنی جذب میکنی
میدانی این تو هستی که به رنگ ها روح می بخشی
♥ دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۲۴ ق.ظ توسط فرشته

انگشت به لب مانده ام از قاعده ی" عشق
" ما " یار " ندیده تب معشوق کشیدیم
♥ دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۸ ق.ظ توسط فرشته

چه گناهی؟ تو مرا تنگ در آغوش بگیر
تن تو عین بهشت است، جهنم با من!...
♥ دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۶ ق.ظ توسط فرشته

مسلمانی بودم
که کافری آموختیش
ذکر " دوست داشتنت "
روی بندهای انگشتام
داغ بوسه ات بر پیشانی ام
و خدا از سر تقصیراتم بگذرد
قنوتی که با آغوش تو بستم !!!
هنوز هم،
بهشت را طاق می زنم با چشمانت!!!
من، توبه نخواهم کرد از این همه گناه شیرین،
قبله ی من ، مسیر خانه ی توست
♥ چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۵۴ ب.ظ توسط فرشته

تا کنون دیوانه وار اسم کسی بوسیده ای؟
نیمه شب در آینه با خنده اش خندیده ای ؟
چشم بر در ،خنده بر لب،اشک هم در دیدگان
سالها با یاد او، با ساز او رقصیده ای؟
راستی پیش آمده با ترس از دست دادنش
همچو طفلی از نبود مادرش ترسیده ای؟
اولین دیدار مانده خاطرت یک روز خوب
باز هر هفته به یادش در سماع چرخیده ای؟
با خیال اولین دیدار او عصری قشنگ
صبح ها با فکر آن عصرقشنگ بالیده ای؟
من نمی دانم چنان لیلای مجنون کش شدی
حال او را از هوا از آینه ،باد صبا پرسیده ای؟
♥ چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۴۶ ب.ظ توسط فرشته

روزی تو می آیی ...
با چشمانی که ،
عشق در پیاله های شیرین آن موج می زند ...
با دستانی ،
پر از عطوفت ...
و دامانی ،
پر از سخاوت ...
روزی که باران عشقت را ،
بر تن خستۀ من می باری ...
و من در میان مهربانی های تو گم می شوم ...
روزی می آیی تا کشتی شکسته قلبم ،
در ساحل مهر تو پهلو بگیرد ...
روزی خواهی آمد ...
میدانم ...
و آن روز من با تمام تمنای نگاهم ...
به تو خواهم گفت که به شوق آمدنت ،
تمام سال های عمرم منتظر بودم ...
تو مرا با خود می بری به وسعت بی کرانۀعشق ...
و تا آخرین سر منزل دوست داشتن ...
من و تو ما می شویم ...
و بال بالِ هم ،
تا هر چه آبی است پرواز می کنیم ...
دیگر غمی ندارم ...
با تو بودن برایم بس است ...
و این است سرود خوشبختی ...
♥ دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۴ ق.ظ توسط فرشته

تو را
تمامی تو را
نگاه مهربانت را
غرور نهفته در صدایت را
خستگی هایت را
همه را در امن ترین جای دلم
جای می دهم
و هر صبح سرک می کشم به این دارایی عزیز
و شب ها هوشیار و نگهبان به خواب میروم
و اگر کسی بپرسد شغلت چیست؟؟؟
پاسخ میدهم :
خزانه دار یک عشق مهربان ...
♥ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۱ ب.ظ توسط فرشته

هیچ عاشقی را به دوزخ نمیبرند.
دوزخ شرم دارد از این که عشق را در لهیبِ خود بگیرد.
آتش دوزخ، شمعیست در برابرِ خورشیدِ عشق.
عارفی به نامِ یحیی بن معاذِ رازی میگوید:
«اگر دوزخ را به من ببخشند،
هرگز هیچ عاشقی را در آن نخواهم افکند.»
گفتند: «اگر جرمی کرده باشد، چه؟»
گفت: «جرم عاشقان، اختیاری نیست، اضطراریست.
عاشقانِ مجرم را نیز به دوزخ نمیافکنم.
در عوض دوزخ را پُر میکنم از عاقلانِ مصلحتاندیشِ درستکار!»
♥ شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱:۵۳ ق.ظ توسط فرشته

عالمي خوشتر از آن نيست كه من باشم و تو
♥ شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱:۳۴ ق.ظ توسط فرشته