دلم برای کسی تنگ شده است
![]()
دلم برای کسی تنگ شده است
که هیچ کس جای خالیش را
برایم پر نمیکند...
وهیچ چیزمرا از هجوم خالی اونمی رهاند
با او خاطراتی دارم که تمام نمی شود
بلکه تمامم میکند..
چقدر دلم برای تو تنگ شده است...
![]()
دلم برای کسی تنگ شده است
که هیچ کس جای خالیش را
برایم پر نمیکند...
وهیچ چیزمرا از هجوم خالی اونمی رهاند
با او خاطراتی دارم که تمام نمی شود
بلکه تمامم میکند..
چقدر دلم برای تو تنگ شده است...

پایان آدمیزاد
نه ازدست دادن معشوق است
نه رفتن یار...نه تنهایی...
هیچکدام پایان آدمی نیست
آدمی آن هنگام تمام میشود ودلش پیرمیشود
که دنبال رویاهایش نرود
![]()
دلم شادی میخواهد
وسعتش زیاد نیست
به اندازه کف دستانت
دستانم را بگیر...
![]()
عشق میخوانمت
امااا ، ممنوعهایی
جان میخوانمت
امااا ، ویرانهایی
کس چه داند
عشق ممنوعهات
آباد کند جان ویرانهام
![]()
دیگران
در تب و تاب شب عیدند
ولی
مثل یک سال گذشته
به تو مشغولم من.
![]()
همه از اسفند و تکاپویش حرف می زنند
و من
به فکر " دل " تکانی ام..
چه بسیار ناگفته هایی
که دردلم خاک می خورند
و همه از آن بی خبرند ..
چه حال و هوایی دارد
این روزهای آخرین اسفند ،
انگار کسی
تو را وسوسه می کند
که بی پیشوند و پسوند
بلند بگویی
دوستت دارم !
![]()
شراب که کهنه شد،
طعمش ناب میشود؛
شیرین میشود؛
غلیظ میشود؛ مستت می کند؛
نمیتوانی از آن بگریزی.
شراب کهنه را که بنوشی
دیگر جایی برای پنهان کردن هیچ چیز نمیماند
عشق هم که کهنه شد،
میشود همچو شراب،
رسوخ میکند در بند بند وجودت،
ریشه میدواند در بافتهایت،
رسوایت میکند.
آن وقت است که میفهمی
همیشه عاشق میمانی.....
![]()
زن شراب است
باید نوشیدش
آرام آرام
جرعه جرعه
باید چشیده شود به تمامی
زن کتاب است
او را باید خواند
سطر به سطر
صفحه به صفحه
کلمه ای نباید جا بماند
او را نخواهی شناخت
مگر جرعه جرعه و سطر به سطر
بنوشی و بخوانی اش
هر شرابی را که بنوشی
مستت خواهد کرد
و هر کتابی
ارزش یک بار خواندن را خواهد داشت.
![]()
نفس هايم را،
به شماره می اندازی!
عشق شايد، هر واژه ای
از دوستت دارم توست،
بر لب هايم ...
![]()
گرچه بادوری اوزندگیم نیست ولی....
یاد او میدَمدَم جان به رگ و پوست هنوز...
![]()
چه ایراد دارد
اگر روزی جنابِ معشوق
از سرما
نوک دماغش قرمز شد
بانویِ قصه شالگردن آغشته به عطرِ گرمش را
سه دور ،دورِ گردن جناب معشوق بپیچاند؟
چه ایراد دارد
این جنابِ معشوق ناز کند کمی،
بانوی قصه خریدارش باشد؟
چه ایراد دارد اگر گاهی
جنابِ معشوق گریه کند حتی،
و بانوی قصه چشمهایش را ببوسد و در آغوش بگیردش؟
چه ایراد دارد؟
گاهی جناب معشوق
پشت آن همه اخم و چشم های ریز شده
پشت رگ گردنی که از شدت غیرت نبضش مشخص است
پشت قسط های عقب مانده و هزینه های تمام نشدنی
پشت جمله ی مرد که گریه نمیکند،لوس نشو ...
احتیاج به یک شانه ی ظریف و موهای بلند
از جنسِ عِشق ،با همان عطر همیشگی
برای رفع پریشانی حال خود دارند ...
بانویِقصه ی جنابِمعشوق
شانه ای باش برای پریشانیِ حالِ روزهای بی نشانیِ زندگیاش
که اگر نباشد
پریشان حالیَت تمامی ندارد ...
![]()
عاشق شده ام حال و هوایم خوبست
درد است ولی درد برایم خوبست
آرامش من ! با تو فقط حالم نه
خوابم ، نفسم ، لحن صدایم خوبست
طوفان که نه ! بگذار قیامت باشد
من در بغل گرم تو جایم خوبست ....

دیشب در انتظار تو جانم به لب رسید ....
امشب بیا که نیست به فردا تقبلی ..

بزم شراب ، بیمزه بوسه ناقص است
پیش آی و عیش ناقص ما را تمام کن ..
![]()
با من از دست هایت
از پیشانی ات
و از آفتاب تندی که بر آن می تابد
از پیراهنت بگو
که باد
به سینه ات می چسباند آن را
وقتی در میان خوشه های گندم ایستاده ای
و فکر زمستان پیش رو
که به گرمای آغوش من می کشاندش.
بوی گندم ویرانم می کند
بوی وحشی بازوانت ویرانم می کند
با من از خاک مزرعه ات حرف بزن
و بگذار
شعرهایم
تب تند تنت را داشته باشد
تب خاکی را که
سرزمین من است.
![]()
و خدا گفت:
جانش را بگیر!
فرشته به نزدش آمد
و حوا گفت:
گیرم که بهشت باشد سرایم
من بی «آدمم» جای نروم!
و خدا گفت:
راست می گوید حوای ما!
ما او را از سمت چپ به وفا
و از راست به عشق مفتخر کردیم!
فرشته پرسید:
تکلیف چیست؟
خدایش فرمود:
به جای او، جان آدم گیر
حوا خودش از این فراق خواهد مرد!
![]()
لذت وصل نداند
مگر آن سوختهای
که پس از دوری بسیار
به یاری برسد