صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

با من از دست هایت بگو ...

لذت وصل نداند
مگر آن سوخته‌ای
که پس از دوری بسیار
به یاری برسد

با من از دست هایت

از پیشانی ات

و از آفتاب تندی که بر آن می تابد

از پیراهنت بگو

که باد

به سینه ات می چسباند آن را

وقتی در میان خوشه های گندم ایستاده ای

و فکر زمستان پیش رو

که به گرمای آغوش من می کشاندش.

بوی گندم ویرانم می کند

بوی وحشی بازوانت ویرانم می کند

با من از خاک مزرعه ات حرف بزن

و بگذار

شعرهایم

تب تند تنت را داشته باشد

تب خاکی را که

سرزمین من است.


♥ سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۸:۱۵ ب.ظ توسط فرشته