صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

...

گاه منم بر درت 
حلقه در می‌زنم

گاه تویی در برم
حلقه دل می‌زنی...

 

بیا و مرا به روشنایی یک شب شیشه ای پیدا کن .

در آن هنگام که دستانم

امید زیستن را با تمام وجودش می فشارد.

و چشمانت

که از آغازِ این خواستن با من تلاقی می کند .

من از رنج های بی واهمه می ترسم

از اُمیدهای واهی

از نگرشِ بین این دو

که کدام یک را باید انتخاب کنم؟

بیا و مرا دعوت کن

به روشنایی چشم هایت .

جایی میان بودن و ماندن

جایی که تو را پیدا کنم

و به لحظه ای که دوباره از تو آغاز شوم.

 

"محدثه بلوکی"

 


♥ چهارشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۷ ساعت ۱:۲۳ ق.ظ توسط فرشته

...

گاهی باید
سکوت کرد و
به تماشا نشست ...

 

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غمم هایش سپردم نیست آرامم هنوز.

 

 

"حافظ"


♥ چهارشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۷ ساعت ۱:۱۹ ق.ظ توسط فرشته

...

دلتنگ که می شوم
تکه ای از من 
شعر می شود 
به روی دفترم 
خاطرات مچاله شده ی دیروزهایمان 
دست و پ

 

اگر هنوز من آواز آخرین توام

بخوان مرا و مخوان جز مرا

که می میرم.

 

"حسین منزوی"


♥ چهارشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۷ ساعت ۱:۱۲ ق.ظ توسط فرشته

...

دیدارمان
بماند
برای
عصر
یک 
پنج شنبه ی
آفتابی پاییز.......

روبروی هم....
روی 
یک
میز چوب

 

بهت قول دادم


که در طول سال با تو عشقبازی نکنم


و صورتم را زیر جنگل موهایت پنهان نسازم


و در ساحل چشمانت به شکار صدف نروم


چگونه من چنین حرف سخیفی بر زبان رانده‌ام؟


در حالیکه چشمان تو منزل من و سرزمین صلح است


و چگونه به خودم اجازه دادم احساسات مرمر را جریحه دار کنم؟


در حالیکه میان من و تو نان و نمک و

 

پیاله‌ی شراب و آواز کبوتر بوده‌ است؟


و در حالیکه تو آغاز هرچیز و پایان شیرین هرچیزی هستی.



"نزار قبانی"


♥ چهارشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۷ ساعت ۱:۹ ق.ظ توسط فرشته

...

مریض که می شوی
پرستار می شوم ...
می آیم و می نشینم کنار تخت دلتنگی ات
موهایت را 
با دستانم نوازش

 

چند پنهان کنم

افسانه هجران از تو؟

حال من بر همه پیداست

چه پنهان از تو؟

 

"هلالی جغتایی"


♥ چهارشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۷ ساعت ۱:۶ ق.ظ توسط فرشته