صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

...

دیدارمان
بماند
برای
عصر
یک 
پنج شنبه ی
آفتابی پاییز.......

روبروی هم....
روی 
یک
میز چوب

 

بهت قول دادم


که در طول سال با تو عشقبازی نکنم


و صورتم را زیر جنگل موهایت پنهان نسازم


و در ساحل چشمانت به شکار صدف نروم


چگونه من چنین حرف سخیفی بر زبان رانده‌ام؟


در حالیکه چشمان تو منزل من و سرزمین صلح است


و چگونه به خودم اجازه دادم احساسات مرمر را جریحه دار کنم؟


در حالیکه میان من و تو نان و نمک و

 

پیاله‌ی شراب و آواز کبوتر بوده‌ است؟


و در حالیکه تو آغاز هرچیز و پایان شیرین هرچیزی هستی.



"نزار قبانی"


♥ چهارشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۷ ساعت ۱:۹ ق.ظ توسط فرشته