صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

وقتی که گفت با عشق، می میرم از جدایی ...

ماهی به آب گفتا، من عاشق تو هستم ...
از لذت حضورت، می را نخورده مستم ...

آیا تو میپذیری، عشق خدائیم را ؟...
تا این که بر نتابی، دیگر جدائیم را ؟...

آب روان به ماهی، گفتا که باشد اما ...
لطفا بده مجالی، تا صبح روز فردا ...

باید که خلوتی با، افکار خود نمایم ...
اینجا بمان که فردا، با پاسخت میایم ...

ماهی قبول کرد و، آب روان گذر کرد ...
تنها برای یک شب، از پیش او سفر کرد ...

وقتی که آمدش باز، تا این که گوید آری ...
یک حجله دید و عکسی، بر آن به یادگاری ...

خود را ز پیش ماهی، دیشب که برده بودش ...
آن شاه ماهی عشق، بی آب مرده بودش ...

نالید و یادش افتاد، از ماهی آن صدایی ...
وقتی که گفت با عشق، می میرم از جدایی ...


♥ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۵۹ ق.ظ توسط فرشته