گل كوير

جایی که ،امروز زندگی می کنم ، نامش بیابان است .
گلی که ،در آن یافته ام ،از باغ حیران است .
نه خود را ،متعلق ، به این می داند ،نه آن .
خاک خورده ی ،سنتی ست ،که عشق در آن ، واژه ی واهی ست .
فقر ، پنجره را باز کرد .نسیم آمد . عشق را ، با دو دست ، ناز کرد .
او رخت بست ،راهی سفر شد .و خدا می دانست ،که او ، در به در شد .
سال ها گذشت ،و او هم ،از خود گذشت .
خاک گلدانش ، خاک کویر بود .
برای این سفرش ،او یک ، سفیر بود .
و من می دانم ،که او ، همچنان ، متعلق ،
به این ، بیابان است .
ايمان عرب