شکوه وارووووووووونـــه

تو می گفتی وفادارم ، محبت را خریدارم
تو گفتی آن حبیبم من ، که بر دردت طبیبم من
ولی دردم فزودی
تو می گفتی که روز و شب ، بود نام توام بر لب
ز عشقت بی شکیبم
دلم دیدم نمی جویی ، به لب هرگز نمی گویی
به جز نام رقیبم
من از بی خبری ز ناز و دلستانی تو
شدم فتنه بر آن محبت زبانی تو
غم خود به فسون در دل من چون بنشاندی
زدی بر دل من آتش و در خون بنشاندی
گر چه ای پری ز دوریت بی قرار و بی شکیبم
بر کنم دل از تو بس بود هر چه داده ای فریبم
من تحمل جفای تو بیش از این نمی توانم
گر فرشته ای دگر تو را از حریم دل برانم
♥ چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ ساعت ۹:۱۵ ق.ظ توسط فرشته
