از شکوه بگذر
آمدی تا بار دیگر، قصه ی دل گیرم از سر
رنج من گردد فزون تر
آمدم تا دل ببازم، عشق خود را زنده سازم
جان من از شکوه بگذر
آمدم آشفته سر گفتم به دل کای فتنه گر ، ایام غم دیگر گذشته
قصد آزار مرا داری اگر بگذر ز من ، زیرا که آب از سر گذشته
آمدی تا زنده گردد ، خاطرات عشق دیرین
بهر تجدید مودت گو چه باشد بهتر از این
افتد آخر بر زبان ها، راز دلهای شکسته
تا ابد باقی نماند ، می به مینای شکسته
به که از حالم نپرسی از مه و سالم نپرسی
از سخن گفتن چه حاصل؟
من اسیر سرنوشتم، روی تو باشد بهشتم
بگذر از آزردن دل!
این دو روز زندگانی این همه غوغا ندارد
تا به کی آدم ز دنیا فتنه دارد یا ندارد
♥ دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۱۰ ق.ظ توسط فرشته