سوختم چو......

خسته از جان گشته ام ، سير زمان زارم نمود
آتش اندر دل نهادم ، نار در نارم نمود
دردخويش گفتم برايت بشنو اكنون حال من
تلخي دوران غم روز و شب آزارم نمود
در حيات و زندگي ، سوختم چو شمع در پاي تو
ريختم اشك ، اشك فراق ، از غصه بيمارم نمود
گل بدم قهر فلك ، پژمرده كرد ( مسعود ) بگو
ناله دارم ناله ها ، آلاله دم خارم نمود
آن چنان شرمنده از ، دنياي غم گشتم جفا
بر من شوريده سر ، ديوانه غمخوارم نمود
بي توقع عمر كردم با خضوع و بندگي
خويشتن دانم چرا ، از خويش بيزارم نمود
ناتوان از گفتنم ، راز نهان خاك مي برم
خاك بودم خاكسار، بر خاك سربارم نمود
اوج عزت بر من ، دلباخته آهنگ سفر
كردم با روح بلند ،دنيا گرفتارم نمود
استاد مسعود ابراهیمی