عشق بی سرانجام

دیشب ز چشمش عشق میبارید، خود دیدم
ای کاش میشد، از دو چشمش بوسه میچیدم
یک بار رفتم تا نهم لب بر لبش، نگذاشت
از کردهاش خیلی پشیمان بود، فهمیدم
یک شب به خوابم آمد و آغوش خود بگشود
دیگر، شبی بی یادِ آغوشش نخوابیدم
گفتند عشق آسان نماید اولش، اما
آخر دمارت را درآرد، لیک نشنیدم
امشب شب وصلش به کام دیگران است! آه
قسمت نبود این عشق، یا من دیر جنبیدم؟
علی طباطبایی یزدی