در کویری خاموش
در کویری خاموش ، و به دور از همه اوهام و خیال
بذری از یاس و گل سرخ به دست ، باغچه ای می سازم
و به آب دیده می کنم سیرابش ، تا نخشکد چو من غم آلود
و نگردد سر سرخش همه زرد
به کنارش باشم تا که آرد به برون ، گل سرخم سر از این خاک سیاه
در عجب مانده ام از چرخ گذر ، که چگونه شاید
آنکه را گشته هم آغوش به خاک ، و لبالب شده با مرگ و اجل
زندگی از سر نو می بخشد
هم نشینش گردم ، سر این چشم ترم ، همه گویم با او
سایبانی باشم بر فراز سر وی ، تا که خورشید به تیری نکند مجروحش
و چوسدی محکم ، ثابت و مستحکم ، بنشینم به برش
تا مبادا یورش باد هوس ، قامت نازک او ، ز پی بن بکند
شعله ی امیدم همه روشن با اوست
نکند فصل خزان ، رسد از راه و برد او ز برم
آتش فکر و خیال همه در جان من است
یا رب این آتش عشق تو مکن خاموشش
آگهم از این راز
دود این آتش سرخ
همه در چشم من است
همه در چشم من است
وحید آقایی
