تازه فهمیدم ذلت چیست و عزت کجاست

یکی گفت عاشقی عین ذلت است زیرا باید خود را فراموش کنی
و تماماً در اختیار معشوق باشی و میگفت مبادا در این راه قدم برداری.
سعی میکردم تا به نصیحت او گوش کنم تا اینکه یک روز
ناخودآگاه و به یکباره خود را در میان کوچه عشق دیدم،
پشت سرم راه مسدود شده بود و پیش رویم راهی بسیار طولانی مینمود،
نمی دانستم چه باید بکنم، یا باید همانجا میماندم و دچار رکود و گندیدگی می شدم
یا باید پیش می رفتم، به ناچار حرکت کردم.
در میان این راه طولانی سختیها و ناهمواریهای بسیار دیدم
و البته زیباییهای عجیبی نیز بود تا بالاخره وقتی به آخر راه رسیدم،
که باغی بود پر از میوه، از نگهبان باغ پرسیدم این میوه ها چیست،
گفت میوه های احساس و دوستی و در کنارش میوه های شکست و تنفر،
وقتی پرسیدم کدام میوه ها دوستی و کدام تنفر هستند، گفت خودت باید پیدا کنی.
ناگهان کسی را که مرا نصیحت کرده بود به یادم آمد
و پرسیدم فلانی را می شناسی؟ گفت:
یکی از همانهاییست که میوه تنفر را با ولع بلعیده است.
تازه فهمیدم ذلت چیست و عزت کجاست
