تلخ است ...

من پير شدم ،دير رسیدی،خبری نیست
مانند من آسيمه سر و دربـدری نیست
بسياربراي تو نوشتم غم خود را 
بسيـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حـالا كه مقدر شده آرام بگيرم
سيلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگـذار که درها همگي بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
بگذارتبر بر كمر شاخه بكوبد 
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
♥ جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۴:۴ ب.ظ توسط فرشته