خدایی که وعده می دهد

می خواستم که نثر٬به شعری بدل شدی
می خواستم سپید بگویم ٬ غزل شدی
زنبور شد غزل ٬ به لبت پر کشید و بعد
آمد نشست روی لبانم ٬ عسل شدی
کم کم مکیده شد عسل و داغ شد تنم
آنقدر تا که ذوب شدم ٬ بعد حل شدی
حالا اگر از آن توام ٬ من بغل شدم
حالا اگر از آن منی ٬ توبغل شدی
یک لحظه خواستی که به قدرت نمایی ات
کاری کنی که زنده نباشم ، اجل شدی
پس لا اله واحد کان شریک له
مثل پری رسیدی و عزوجل شدی
نه ، لا اله الا تو ، می پرستمت
بی شک تویی که باعث کفـر از ازل شدی
حالا خدا شدی وبه من وعـده می دهی؟
تو هم به آن خدای قدیمی ٬ بدل شدی
♥ چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۹:۵۲ ق.ظ توسط فرشته