می خواستم که از تو بگویم، نفس نبود

می خواستم که از تو بگویم، نفس نبود
آتش گرفته بود وُ مرا ، راه ِ پس نبود
بعد از هجوم وحشی ِ آن تند باد زشت
دور و برم به جز تلی از خار و خس نبود
دیدم که از جماعت یاران ِ نیمه راه
حتی برای طعنه زدن ، هیچ کس نبود
در، باز بود وُ وسعت پرواز، دلفریب
اما مجال ِ پرزدنم از قفس نبود
سوزانده بود روح مرا هُرمی از عطش
از جام چشم های تو یک جرعه بس نبود
شاید که اشتباه و عجولانه بوده عشق
شاید که کودکانه ، ولیکن هوس نبود
می ترسم از ادامه ی راهی که دیگران
رفتند و در نهایت ِ آن هیچ کس نبود
♥ سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۹:۴۲ ق.ظ توسط فرشته