بي تفاوت مگذر
بی تو هیچم به خدا، پیش این دل بنشین
قدر این سینه پر مهر بدان در دل خسته بمان
منم و خانه ویرانه دل ، بی تفاوت مگذر از در میخانه دل
مشکن ساغر امید مرا ، ای همه هستی من
این نفسها به خدا ارزان نیست ، بر نمی گردد هیچ
شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا ، آه شاید که نبینی دگرم
بعد من در قفس هیچ نماند ، به جز از مشت پرم که نمی ارزد هیچ
بنشین پیش دل من بنشین ، قدرم امروز بدان
که به دام تو اسیرم ای دوست ، و خدا داند و تو
از همه هستی خود ، بی تو سیرم ای دوست
سخن از عشق بگو با دل من ، که ندارد دل من جز تو با کس سخنی
همچو یک ذره مرا ، زیراین گنبد نیلی مکن از بند رها
صحبت از آه و دمست ، آه بی سوز محبت، نفس سرد غم است
و دم خالی عشق مرگ درد آلودی است
که رسد پیش تر از مرگ وجود...!
