صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

در خودم غرق شدم ، دست به جائی نرسید




در خودم غرق شدم ، دست به جائی نرسید   هر چه فریاد زدم ، هیچ کس آنرا نشنید



در گل و لای خیالم نفسم بند آمد   دست و پا میزدم و عشق به دادم نرسید



دلِ من عاشق نیلوفرِ مردابی بود    او مرا در دل این ورطه ی تاریک کشید



عاشقش بودم و او هم به نظر عاشق بود    ظاهرا عشق ! ... و شاید هوسی زشت و پلید



دلم از لطف نگاهش پُرِ زیبایی شد  گل نیلوفر من صورتی و زرد و سفید



گل نیلوفر من رقص کنان بر امواج     او فقط حالِ دلِ زار مرا می فهمید



بین ما فاصله ای بود به نام "مرداب "    عقل میگفت : "از این فاصله باید ترسید"



عشق میگفت : "به دریا بزنم قلبم را "   عشق پیروز شد و عقلِ مرا ، دل دزدید



 دل به دریا زدم و راهی مرداب شدم  آن قدمزار پر از وحشت و لرز و تردید



 آن قدم زار پر از دلهره و دلتنگی  آن قدمزار پر از شهوت و شوق و امید



عازم عشق شدم ، فاصله را پیمودم   تا رسیدم ... دیگری ، آن گل زیبا را چید



در خودم غرق شدم ... دست به جائی نرسید  هر چه فریاد زدم ، هیچ کس آنرا نشنید ...



در گل و لای خیالم نفسم بند آمد  دست و پا میزدم و عشق به دادم نرسید ...



سالیانی ست که از مردن من میگذرد   من مدفون شده در قعر سکوتی جاوید

 


♥ یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲ ق.ظ توسط فرشته