حکایت درویش عاشق

درویشی سوخته دل ، از درد عشق بیقرار بود
شور التهاب عشق ، آتش به جانش افکنده
بود و اشکبار و گریان می گفت: ای معشوق من
دل و جانم را سوزاندی و اکنون اشکم
را می سوزانی ؟ در این وقت ندایی از دل شنید که گفت
بی جهت لاف عاشقی مزن ،
تو را چه به عشق او ؟ درویش : او به من عاشق شده و
بیقرارم کرده است، من که باشم که دم از عاشقی زنم
پیام : مپندار که او به تو عاشق شده است .
او عاشق برترین صنع خویش است .
گر خود را میان بینی ، هم ایمانت برود و هم جانت

♥ جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱:۳۶ ق.ظ توسط فرشته