که لایق تر ز این جمله برایت نیست تصویری

شدم موضوع نقاشی که شاید یاد من باشی
شوی شاگرد نقاشی و .......
به روی بوم عمرمن ، زدی نقشی ، ز بی نقشی
گهی بر غم کشیدی ، من شدم خوشحال
که شاید تو درختی ، تا فرود آیم به دستانت
ولی دیدم که خورشیدی
ز گرمایت شدم بی حال و بعد از مدتی اندک
شدم بی تاب
مرا دریاب
ورق را پاره کردم دور ریختم
به روی صفحه ای دیگر
شدی کوهی ، شدم کاهی
که من اندر تو ناپیدا و شاید هیچ
شدم غمگین ، کمی پر رنگترم کردی
شدم چوبی ، تو هم کوهی ، چنانچه پیش از آن بودی
شدم خوشحال ، مرا برد ناگهان سیلی
شدم مجنون بی لیلی و شاید هم شدم فرهاد
زدم فریاد ، زدم فریاد و همراهش زدم تیشه
به روی بوم نقاشی
ورق را پاره کردم دور ریختم
به روی صفحه ای دیگر
شدم قلبی ، تو هم تیری
میان سینه ام رفتی ، مرا کردی دو تکه
ورق را پاره کردم دور ریختم
به روی صفحه آخر
شدم شبنم ، که من آهسته و نم نم
چکیدم من ز برگ تو
که لایق تر ز این جمله برایت نیست تصویری