زهر شيرين
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق ، که نامی خوش تر از اینت ندانم.
وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری ، به غیر از زهر شیرینت نخوانم.

تو زهری، زهر گرم سینهسوزی ، تو شیرینی، که شور هستی از توست.
شراب جام خورشیدی، که جان را ، نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست.

بسی گفتند: – «دل از عشق برگیر! که: نیرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم ، که او زهر است، اما … نوشداروست!

چه غم دارم که این زهر تبآلود ، تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامهی درد ، غمی شیرین دلم را می نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد: مرا مهر تو در دل جاودانی ست.
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛ تو را دارم که مرگم زندگانی ست!!!ا

