"" بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ""

به گمانت پس آن شب مهتاب دگر ، نگرفتم من از آن عاشق آزرده خبر؟
نکنم از آن کوچه گذر؟
تو چه دانی که چه شب ها ، من سرگشته تنها ، بی تو زان کوچه گذشتم !
چه پریشان و پشیمان ، پای اندوه به دامان ، لب آن جوی نشستم
هردم از آن کوچه گذر کرد ، یاد آواره شبگرد ، قلبم آکنده شد از درد
شاخه ای خورد به دستم ، یادم آمد ز قلبی که شکستم ...
چو مرا دید شباهنگ ، بی تو دلمرده و دلتنگ
بی تو جویای تو از دشت وگل و سنگ ،
ناله ای تلخ بر آورد ، یادم آورد ز عهدی که شکستم ...
یادم آید آن شب ; آن شب رام و صبور
تو همه محو تماشای من و من ;مغرور ، دم به دم هر لحظه شدیم از هم دور
یادم آید به تو گفتم :به این آب نظر کن ، گذر آب ببین و ز عشق حذر کن
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
من که می دانستم ;سفر از پیش من کار تو نیست ، حذر عشق در افکار تو نیست
خود سفر کردم و رفتم که نبینی رویم ، من صیاد رمیدم ز غم آهویم
ای کبوتر ...
نشود خاطر کوچه و آن شب تکرار ، حسرتی مانده به دل تا به یکبار
به تو گویم : تو چه دانی که چه شب ها ، من سرگشته تنها ...
بی تو زان کوچه گذشتم !
