مسافر غریب
برای لحظه ای احساس کردم که تنهاییش آتشی بر وجودم می زند.کنارش نشستم.
از او پرسیدم: آیا تنهایی؟ گفت: نه من با خاطراتم زنده ام ، تنها نیستم ،
با آنانی که دوستشان دارم در خیال زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد.
او کسی بود که با خاطرات عزیزانش می زیست. پرسیدم: آیا گم شده ای؟
گفت: نه عشق و محبت همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد.
پرسیدم: سفر می کنی؟ گفت: من همیشه در سفرم عمریست پا در جاده زندگی دارم .
پرسیدم : غریبی ؟ گفت: غربت ؟ در زندگیم معنا ندارد
چراکه با تمام وجود گرمای محبت اطرافیانم را حس می کنم.
ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و گونه هایش را از خشکیدگی رهایی بخشید .
پرسیدم: پس این اشک برای چیست؟ گفت: حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده
و فریادی است به وسعت پرواز. پرسیدم: سکوت می کنی ؟ نگاهم کرد!!!
پرسیدم: این نگاه چیست؟ گفت : حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند.
مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت هر گاه خواستی مهرت را به شوریده ای ثابت کنی،
سکوت کن ، و رفت. و من همچنان رفتنش را تماشا نشستم
تا شاید رفتنش نیز پیامی از دوستی به ارمغان بیاورد
اصغر معینی
