لحظه بدرود

هيچ مي داني ، پر رنج ترين گاه و گذر
كه دمي بيش هم نيست ، لحظه بدرود است؟
لحظه ايي سخت و غريب
با سكوتي كه همه فرياد است...
دل سودايي پا بسته به مهر
از درون قفس سينه پرتاب و طپش
سر به ديوار قفس مي كوبد
ناله سر مي دهد از درد جدايي كه بمان...
پاي بر جاي همي لرزد و گويد:كه مرو...
چه توان كرد؟كه بايد رفتن...
اي دم بدرود است...
به جز اين٬چه توان گفت:كه آيا
باز هم لحظه ديدار رسد؟
♥ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ ساعت ۸:۱۷ ب.ظ توسط فرشته
