صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

مترسک

/**/

تو صلیب خسته ی سرپا ماندن و درگیر سکون ، شاید لباست قیمتی نیست




اما وجودت نگین ولی نگون  ،  کلاهت سایه بان سیلی سوزنده ی روز




 لباست بی قیمت اما ، تن پوش سرمای شب و سردی و سوز




 کلاغ هست ولی تنها نیست ، کبوتر اینجاست




 به رنگ متضاد پرهای کلاغ ، رنگ پرهای کبوتر روشن




 برای شب سیاه او چراغ  ، همان شبهایی که در آن




کلاغ دیگر گم می شود در سیاهی مزرعه از نگاه




 کبوتر نیز بی سبب اینجا نیست ، کبوتر شاید واسطه ی وصال دو مترسک باشد




کبوتر باز شاید خبرچین خبرهای خوش به کبوتر باشد ،  و شاید فرشته ایی در کالبد کبوتر




و این فرشته خواهد دید که مترسک همسایه ،  خود مترسک نیست




 اصلییت او از نژاد نجیب یک پری ست ،  که او هم




حافظ شکستن تو از تنهایی ست ،  تا وقت هجوم وحشی متروکی اینجا




 تنهایی کاری نکند که بمیرد وجودت درجا ،  امروز همان روزی ست




 که پری، پری خواهد گشود ،  پر زنان خشنود خشنود




خواهد آمد روی شانه های تو فرود ، کبوتر نیز اینجاست




 ولی در پی یافتن یک مترسک چون تو در راه  ،  کرد پرواز و برفت کلاغ پر سیاه




باز ولی کبوتر ایجاست ، کبوتر  وارث آب و خرد و روشنی است




که پیش از تو پر کشیده است ازخاک ، و حال ، 




در حال نکوهش که چرا در زندان زمین زنجیری




 برهان جسمت را، به پرهای پری ، برسان دستت را




آزاد شو از زندان خاک  ،  ببر از مستی آبی دنیا




همچو ما رندان پاک ،  آری کبوتر اینجاست




او همان سهراب است  ، که به او می گوید:




 مترسک باید امشب بروی




 ریشه ی پایت را از زمین بر کن که باید برهی




بیش از این منتظر نگذار پری منتظر است




جامه ات را که خسته از گذران زمان است




 بدر




این لحظه همان مطلع فجر است بپر




 بیش از این منتظر نگذار پری منتظر است




 جامه ات را که فرسوده ز فریب کاری چرخ است چاک بکن




 پای تعلق را که به خاک آلوده ست پاک بکن




سهراب گفت:دست به دست پری ده، پرواز بکن




 مترسک دست هایت کو؟




 پا برهنه پر نکش از خاک



 سهراب صدا زد:




 مترسک کفش هایت کو؟


♥ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ساعت ۸:۳۱ ق.ظ توسط فرشته