دلواپسم باش نبین که ایستاده ام

در بین زاغها هم شد ناتوان مترسک
پا بر زمین و اما در آسمان
آری دگر ندارد آن قلب چوبیش را
بود عضوی از گروه ما شاعران مترسک
عاشق شده ندارد ، کاری به کار مرغان
چون هست یک پرنده در یاد آن مترسک
هر روز در کنارش بر روی شانه هایش
می گشت گرد شمع آن مهربان مترسک
اما گذشت شادی ، آمد زمان رفتن
آن مرغک مهاجر ، آن میزبان مترسک
گفتش تو هم بیا ، با این کاروان یاران
اما ندید دارد پا در میان مترسک
دیگر نبود او را جایی برای ماندن
بربست کوله باری بر آن جهان مترسک
در آخرین نوشته ، آن نامه نهایی
بنوشت از درونش از عمق جان مترسک
ما را ابهتی بود روزی میان مردم
آمد زمان رفتن ، قربانتان مترسک
آرمان احمدی