زمزمه های دلتنگی...

خدایا ،وقتی جهان هستی با آن عظمتش و ستاره ها
با میلیاردها عبادتشان در محضر تو سر افکنده اند
من چگونه تو را بسرایـم؟

خدایا ،خسته ام درمانده در گذره عمـر!
راه گریزی برایم نمانده است جز چنگ زدن به رشته پر محبت تو
رهایـم مکن

می دانم از کثرت گنـاهان
عرق شـرم از پیشانیـم جاری می شود
اما به من گفته اند تو خیلی مهـربانی

خدایا،در این تنهایی و در اوج نیـاز
بگذار برای تو بمانـم و نیازم را برای تو بخوانـم
جز راهی که تو نشانم دادی صراط مستقیمی نمی یابـم

من غریبـه نیستم و ناله هایم با تو از سر حسرت و گنـاه است
شعرهایت را گم کرده ام و دستـانی را که سایبانـم بو د ، نمی بینم
تنها پناهـم در این وادی تویی

به آسمـانت سوگند می میرم اگر به فریـادم نرسی
در این ظلمت، پروانه ی وجودم را به باغ یادت پر می دهـم
مرا سیراب کن از مهر بی پایانت
