صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

مردماني را ديدم ...

 



از ورای حجاب آینده ؛ مردمانی را دیدم که بر پهنه طبیعت به سجده افتاده بودند

 

 

آنها رو به سوی خورشید طالع داشتند و در انتظار روشنایی روز بودند ؛ روز حقیقت

 

 

شهری را دیدم که با خاک یکسان شده بود از آن شهر چیزی جزویرانه ها باقی نمانده بود

 

 

ویرانه هایی که از پرواز ظلمت بر فراز آن شهر پیش از آمدن روشنایی خبرمیدادند .


 

نگریستم ؛ محرومیتی ندیدم و افزون بر آنچه کفایت کند هم چیزی ندیدم .

 

 

فقط برادری دیدم و مساوات .

 

 

طبیبی ندیدم زیرا هر صبحی بر اساس قانون دانش  وتجربه به خودی خود شفا دهنده است .

 

 

کشیش هم نبود زیرا هر وجدانی منذری بزرگ بود .

 

 

وکیلی هم ندیدم

 

 

 زیرا طبیعت در میانشان محکمه ثبت میثاقهای مودت و دوستی را بر پا داشته بود



♥ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۳۹ ب.ظ توسط فرشته