صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

مادرم خواب دید که من درخت تاکم

wow

مادرم خواب دید که من درخت تاکم

 

 

. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.

 


مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

 


فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم

 

اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم.


 

 

 و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.

 


و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.




و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.

 

 

من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم

 

 

و پاهایمان در بند! او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود

 

 

 و کوه به گونه ای و درخت به نوعی. تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

 


و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم

 

 

 و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

 


وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند،

 

 

 ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم.

 


 تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم.

 

 

هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

 


و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

 


من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت:

 

 

 تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات،

 

 

 بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای،

 

 

از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

 


و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

 


مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.

 


مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد


 

 

 و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد

 

 

و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت:

 

 

خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی.

 

 

 و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی

 


♥ چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۴۳ ق.ظ توسط فرشته