سخن از ...

گل من گریه مکن ،
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
گل من گریه مکن ،
سخن از اشک مخواه ، که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات ، بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن ،
اشک تو صاعقه است ، تو بهر شعله ، چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن ،
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
گل من گریه مکن ،
من چو مرغ قفسم ، تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن ،
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
دل به امید ببند ، نا امیدی کفر است
چشم ما بر فرداست ، ز تبسم مگریز
درد تو در غنچه ی لبها زیباست ....
