باران است یا شراب
ــگاه می شود که نسبت به هرچه در اطرافم می گذرد بی تفـاوت می شوم
زیرا که جز درد ارمغان دیگری برای قلبـم ندارد
فراموش می کنم دنیـا را ، به زیر باران می روم گویی شـرابی است آسماـ نی
که دلبر در ساغـر ما می ریزد
اما افسوس که جـام را به کناری گذارم ، زیرا که توـان خـالی کردنش را ندارم!
اصلاَ مرا به جـام احتیـاج نیست ، بدون پیاله این می ناب را می نوشم
تاشـاید تمام دردها و غـم ها را فراموش کنم
لحظه ای از خود بیخود شوم و هر آنچه بر می گذرد را به فراموشی بسپـارم
بـاده نوشی در درگاه یگانه سـاقی عشـاق باشم
فریـاد کنم احساسی را که قلبـم را از تپیدن وا می دارد
طی کنم تمام جاده جـدایی را و دریابم لذت لحظه وصـل را
افسوس ـ کـه ـه ............

