* گفتم
گفتم: دستان امروز ما گره ای ست کور برای کلاف مبهم فرداهای مبادا
گفتی: عشق را فرصت پرواز نیست جز در آغوش گشودهی فاصله ها
گفتم: موج اشک تو مرا چون قایق کاغذی در تلاطم خود شکست
گفتی: بشکن غرور را و مغرور باش به این شکستن
گفتم: چه کنم که آبگینهی قلب من شکستنی ترست از شبنم صبح!؟
گفتی: آینه ها را در برابر هم باید نهاد و ابدیتی جاوید باید ساخت
گفتم: دوش دست در دست مهتاب کردم و در میانه ی باغ عمر ، گریه کنان رقصیدم
گفتی: لبخند سربی ماه نیز تنهایی را با دستان تنهای ما قسمت کرده
گفتم : رؤیای سرخ بوسه ات هر شب مرا تا عمق مخمل خواب و خاموشی می برد
گفتی: سپیدی بستر عشق، گواه رنگ سکوت
گفتم: چه عاشقانه دوستت دارم، ای تو نغمه پرداز شور غزل های دفترم
گفتی : روزهایت که به دنبال بزرگ ترین عددم تا مرواریدهای " دوستت دارم "
را در آن توان کنم و تا همیشه گوشوارت سازم
گفتم : افسوس از این همه ناتوانی علم ، چرا که خداوندگاران برابر شکوه عشق زانو زدند!...
گفتی : تنها ناممکن ، ناممکن است
آنگاه گفتیم :یکدیگر را ......

