دادگاه عشق

زیر لب گفتم كه هر كس است دیوانه است
مادرم آن گوهر یكتا و مهر و دوستی آمد در را باز كرد
و گفت : آری ، خانه است
گفتمش تو كیستی از ما چه می خواهی بگو؟
گفت: نام من برای تو بسی بیگانه است
قاضی در دادگاه عشق و بعد از سالها نوبت
گفت: پرونده ات در جهان افسانه است
گفتم آخر بیگناهم
گفت: متهم هستی وجرمت دیدن جانانه است
مادرم از دادگاه عشق استنباط خواست كه این دختر پاك است
و تقصیر دل دیوانه است
گفت قاضی: گر كسی در ماجرای زندگی دیوانه شد ،
عقل و خرد فرزانه است. بعد بستند دست و پایم را به زلف دلبرم
گفت قاضی:این اسیر زلف همچو شانه است
گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع بی گناهم،
چون اسیر این دل دیوانه است
لكن از من شاهد و برهان و مدرك خواستند
پاسخش دادم كه شاهد من پیمانه است
گفت: پیمانه كه هر لحظه در آغوش كسی است،
این شاهد و برهان و مدرك نیست
بعد طبق 5 اصل بند
عشق و عاشقی،
قاضی گفت: كیفرت حبس ابد در گوشه میخانه است
با خود گفتم: خداوندا هزاران بار شكرت ساكن میخانه بس شكرانه است
گفتمش گر یار را بوسم چه باشد كیفرم؟ گفت: جرمت سوختن ،
چون شمع و پروانه است
گفتمش من حاضرم سوزم به شرط بوسه ای
چون سوختن بهر یاران كار بسی دیوانه است
از تعجب خشك شد بر جای قاضی خویشتن
با خودش گفت: كه این دختر صدمرتبه دیوانه است
گفت: آقایان ، خانمها ، رئیس دادگاه ،
دادستان محترم هر كس در این كاشانه است ،
چون قضاوت بهر دیوانه ندارد ارزشی
معلوم شد... دیوانه است ... دیوانه است
