صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

گفتم،  تو در پاسخم گفتی ....

گفتم: دستان امروز ما گره ای ست

کور برای کلاف مبهم فرداهای مبادا...

گفتی: عشق را فرصت پرواز نیست

جز در آغوش گشوده‌ی فاصله ها.

گفتم: موج اشک تو مرا چون

قایق کاغذی در تلاطم خود شکست...

گفتی: بشکن غرور را

و مغرور باش به این شکستن!

گفتم: چه کنم که آبگینه‌ی قلب من

شکستنی ترست از شبنم صبح!؟...

گفتی: آینه ها را در برابر هم باید نهاد

و ابدیتی جاوید باید ساخت.

گفتم: دوش دست در دست مهتاب کردم و

در میانه ی باغ عمر ، گریه کنان رقصیدم...

گفتی: لبخند سربی ماه نیز تنهایی را

با دستان تنهای ما قسمت کرده.

گفتم : رؤیای سرخ بوسه ات هر شب مرا

تا عمق مخمل خواب و خاموشی می برد...

گفتی: سپیدی بستر عشق، گواه رنگ سکوت.

گفتم: چه عاشقانه دوستت دارم،

ای تو نغمه پرداز شور غزل های دفترم!...

گفتی: روزهاست که به دنبال بزرگ ترین عددم

تا مروارید های «دوستت دارم»

را در آن توان کنم و تا همیشه گوشوارت سازم.

گفتم: افسوس از این همه ناتوانی علم،

چرا که خداوندگاران ریاضی هم

در برابر شکوه عشق زانو زدند!...

گفتی: تنها ناممکن، ناممکن است.

آنگاه گفتیم: یکدگر را دوست می داریم تا بینهایت ... 


♥ پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت ۴:۱۸ ب.ظ توسط فرشته