این یک روز را

یک روز هم اگر تنها تو برایِ من باشی
من آنقدر ماهرانه با تو در کوچه ها قدم خواهم زد
که هر مردی ما را دید
به اندازه ی تمامِ دلتنگی هایش شتابان به سویِ خانه اش برود
بانوی ش را در آغوش بگیرد
و ببوسد رویِ ماه ش را
به اندازه ی تمامِ تنهاییش برود و پیدا کند معشوقه اش را
اگر دخترکی ما را دید
قدمهایش را دو تا یکی بردارد
به سویِ هرکجا که هست برود
در آغوش بگیرد مردش را
یک روز اگر دستانت در دستانِ من باشد
بندگی را نشانِ خدا می دهم
تا بداند
این دست ها که آفریده از جنسِ خودش است
خداست
یک شب اگر رو به رویِ من بنشینی
برایت قصه ای خواهم گفت
قصه ای از یک خواب
یک رویا
یک تو
که حالا نشسته ای رو به رویِ من
تا من سیر عاشقت شوم
آخ
یک روز ، تنها یک روز ، اگر حتی هیچ هم نگویی
من به جایِ تمامِ حرفهایِ تو ، برایت لالایی می خوانم
تا به خواب بروی ، تماشایت کنم
و بعد ، آرام از کنارت بگذرم
تو بیدار شوی؛ خیال کنی خواب بوده
من بیدار بمانم
تا نبرد خواب خیالِ خوشِ
این یک روز را