بوسه بر پیشانی عشق
.jpg)
من درکنار هزاران هزار عبور ایستاده ام و خیره ام بر قانونی
که لحظه لحظه جریان دارد ولی مرا انگار از یاد برده
و عشقی که به او می ورزم و لحظه هایی که با او هستم
انگار در چنتهٔ این روزگار بیمار نمی گنجد
من این گوشه ایستاده ام و ذره هایم آرام آرام پیر می شوند
اما به دورترین نشانهٔ این جهان چشم دوخته ام
اما به رسیدن روشنی امید بسته ام
شاید شب من این نباشد
دوستش دارم و آن قدر نگاهش می کنم
و آن قدر می خوانمش
و آن قدر در کنار زیبایی اش می مانم
تا زمین خسته شود
تا آسمان دیگر آسمان نباشد، تا خورشید به ستوه آید
تا شب در کوچه های سکوت بخوابد
و صبح پشت همهٔ پنجره ها به انتظار بنشیند
تا شعر هم دیگر شعر نباشد، تا زمان بایستد
تا...
آری من دوست داشتن را به خورشید خواهم آموخت
من جاودانه زیستن را به دریا خواهم آموخت
و شعر این استقامت را بر همهٔ ریشه های سخت
آواز خواهم کرد
و نقش این انتظار را بر سینهٔ صبور ترین شب ها خواهم کشید
من زنده بودن خود را تکرار خواهم کرد
اگر چه زندگی مرا از یاد برده
اگرچه زمان خود را از من کنار می کشد
اگر چه زمین مرا فرزند خویش نمی داند
اگر چه دنیا مرا انکار می کند
من نبض خویش را با نظمی حیرت آور
در میان هیاهوی روز و شب تکرار خواهم کرد
من به همهٔ شما خواهم آموخت
که چگونه باید پیشانی عشق را بوسید !!!!