تو نباش و ببین که خیلی زود

روی بومِ سپیدِ رویت را ، دست حق کرده است نقاشی
حیف تو «صنعتِ خدایی» نیست،مال چشم و نگاه من باشی؟
دوست دارم که تا نفس دارم ، عکسی از قدرتِ نگاهت را
من بچینم کنار هم در دل ، مثل تکرارهایِ یک کاشی
گرچه می دانم عاقبت روزی ، تا همیشه فراق خواهد بود
بعد از این با تو بودنم آخر ، زهرخندِ طلاق خواهد بود
روز و شب در هجوم تاریکی ، بی حضور سپیدی مهرت
در میان بلای تنهایی ، لحظه ی اختناق خواهد بود
کاش اما نگاه چشمانت ، تا همیشه برای من باشد
با تمام حضور زیبایش ، باعث اعتلای من باشد
با وجود تمام عرفان ها ، کافری اعترافِ خوبی نیست
من مسلمانِ لحظه ای هستم ، که نگاهت خدای من باشد
گرچه گفتم که حیفِ تو اما ، مصرعی کرده است درگیرم
با تو آزاد و راحت از غم ها ، بی تو در حلقه های زنجیرم
بی تو من « هم ترانه » ی مرگم ، قدّ بی ارزشیِ یک خاشاک
تو نباش و ببین که خیلی زود ، از غمت کنج خانه می میرم 