حكايت درخت

من درختی هستم
با هزاران شاخه ، یه زمانی یه نهالی بودم
خرد و کوچک ، محتاج آ بی بودم
یاد می ارم زمانی که رفیق ، با هزاران امید
در درون با غچه می کاشت مرا
او که در سایه ی من اسمان را می دید
و چه زیبا بود آن باغچه ی سبز و قشنگ
سال ها بعد در این آبادی
نه که آبی بود و ، نه در آن شادابی
همه چیز خشک و فقیر ، همه چیزش دلگیر
ان رفیق رفت ز این آبادی
و چه دلگیر شدم من ز فراق دوری
سال ها هم بگذشت
و چنان خشک شدم تا ریشه
که بگویی که در ون آتیشه
یه دفعه دیدم ز دور یه نفر می آید
با تبر می آید
گام هایش همچو یک دیو قوی
ناگهان دست به تبر ، تبری زد به تنم
بعد از آن افتادم روی این خاک فقیر
تنه ام را به سه قسمت کردند
قسمتی هیزم شد ، که به آتیش بکشیدند و بسوزانیدند
عده ای گرم شدند
قسمتی از تنه ام
نر دبانی ساختند
تا که هر کس که بخواهد صعودی بکند
ما بقی تنه ام
چوب دستی گشت ، در درون دستی
دست یک پیر مرد مهربان
که دلش پر بود ز جفای این جهان
چه صدای اشنایی داشت او
می شناختم او همان بود که مرا
در درون خاک روزی کاشت او
آن رفیق صورتش خشکیده
و چنان پژمرده که بگویی او هم
ریشه اش خشکیده
ولی من شادابم
که رفیقم مرا بگرفته
و از آن خوشحالم
که زچوبم ، چوب دستی
ز پی هیچ تبری نمی سازند
و چنان خوشحالم
و چنین داد زنم
با تمام غم ها ، من درختی هستم ، با هزاران شا خه