این سکوتت نفسم می گیرد
خانه ام در پس آن کوه بلند
در کنار برکه
گم شده است انگاری
یا که من گم شده ام
می روم تا که ببینم ز کجا آمده ام
![]()
می روم تا که ببینم که چرا آمده ام
دست در چادر شب، خیره بر راه دراز
می روم تا که ببینم ز کجا می بارد لطفِ باران نگاه
در میان راهم
آهویی را دیدم که به یک گرگ غذا می بخشید
کودکی را دیدم، قصه زندگی و راز مرا از بر بود
دو قدم مانده به دشت، دو نفس مانده به صبح
پیر مردی دیدم که به اندازه یک موی سپید
نگران قفس پر شده از هیچ نبود
او به من گفت چرا رنگ دریا آبیست
شبِ دل مهتابیست
و چرا باد صبا دستهایش خالیست
او به من گفت که دوست در همین نزدیکیست
گفت از سمت شمال، راهِ من طولانیست
گفت پرواز کنم، رود هم طوفانیست
بالِ من نیست! کجاست؟!
یادم آمد دیروز، پرِ پرواز خیال، در کنار چشمه
خیس و سنگین شده بود
و کسی گفت به من، بالهایت افتاد
و دلم هیچ نگفت، که چرا دیگر نیست
می دوم از پی آن مرد غریب
تا بپرسم چه کنم
ولی اما او نیست
به چه کس باید گفت، برکه کوچک تنهایی من بی تاب است
ماه بر آب زلالش پیداست
و اگر سنگ غمی اندازند
ماه من می رقصد، تا در آرد ز دلم تنهایی
از چه سو باید رفت، ای بلندای بلند
هان جوابی بده من، تو که این می دانی
این سکوتت نفسم می گیرد
باد دستانِ مرا می گردد
تا نشانی ز تو یابد در من
کاش او می دانست

