صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

عشق و جنون

نمی دانم خوب من، یادت هست؟

شراب تنت را نوشیدم، و در چشیدن طعم تنت

بال های حواسم سوخت ...

یادت هست؟ از سر انگشتانت، تا شهد لبانت دریا شدم

و مواج و رقص کنان ، بر اندام ظریفت پیچیدم

باورکن، هزار بار تو را بوییدم و تمامت را که نفس شده بود،

به رگهایم سپردم و زیر پوست تنم ،

به قاعده ی یک روح مسیحایی تو را جاری کردم

در بستر جاری شدی ، و همچون زمینی خشک تو را بلعیدم

نمی دانی ، پروانه های لبم، بر غنچه های لبانت نشستند

و شهد شیرینت را نوشیدند و من

از مرزهای بیکران تو گذشتم در هم تنیدیم

و دست های اندوه را بند کشیدیم تو در هم آغوشی من غرق شدی

و یادم هست ، لرزیدی و بارهای لرزیدی و من

چون نسیم تو را خواندم و زمزمه ات کردم تا تو آرام بگیری

چه مستانه صدایم کردی

و چه عاشقانه در گرمی آغوشم کشیدی

قطرات دریای جوشان سینه ام، کویر تنت را سیراب می کردند

و در شر شر عرق ریز عشق و جنون

گل های خواهش روییدند ما صدای خواهش را شنیدیم

و در عریانی آن لحظه های ناب یکی شدیم

آری خوب من!

این است داستان عشق و جنون که مرزی برایش نیست


♥ چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۲۶ ق.ظ توسط فرشته