عشق و جنون
![]()
نمی دانم خوب من، یادت هست؟
شراب تنت را نوشیدم، و در چشیدن طعم تنت
بال های حواسم سوخت ...
یادت هست؟ از سر انگشتانت، تا شهد لبانت دریا شدم
و مواج و رقص کنان ، بر اندام ظریفت پیچیدم
باورکن، هزار بار تو را بوییدم و تمامت را که نفس شده بود،
به رگهایم سپردم و زیر پوست تنم ،
به قاعده ی یک روح مسیحایی تو را جاری کردم
در بستر جاری شدی ، و همچون زمینی خشک تو را بلعیدم
نمی دانی ، پروانه های لبم، بر غنچه های لبانت نشستند
و شهد شیرینت را نوشیدند و من
از مرزهای بیکران تو گذشتم در هم تنیدیم
و دست های اندوه را بند کشیدیم تو در هم آغوشی من غرق شدی
و یادم هست ، لرزیدی و بارهای لرزیدی و من
چون نسیم تو را خواندم و زمزمه ات کردم تا تو آرام بگیری
چه مستانه صدایم کردی
و چه عاشقانه در گرمی آغوشم کشیدی
قطرات دریای جوشان سینه ام، کویر تنت را سیراب می کردند
و در شر شر عرق ریز عشق و جنون
گل های خواهش روییدند ما صدای خواهش را شنیدیم
و در عریانی آن لحظه های ناب یکی شدیم
آری خوب من!
این است داستان عشق و جنون که مرزی برایش نیست