به شوق دیدن یارم دگر جانی نمیخواهم

تنم خسته ، دلم تشنه دگر ساقی نمیخواهم
ز پا افتاده ام اما دگر باقی نمیخواهم
زبان خشکیده در کامم تن رنجور آمالم
ازین دنیای وانفسا دگر حقی نمیخواهم
اگر سینه زند فریاد به عشقت می شود آرام
که من راز نهانم را ز هر قرقی نمیخواهم
کنون بنگر نگار من که از چشمم تو میخوانی
به غیر از دیدن یارم دگر ذوقی نمیخواهم
وصال دیدنت جانا اگر جان در میان باشد
به شوق دیدن یارم دگر جانی نمیخواهم
♥ سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۳ ب.ظ توسط فرشته