قصه شهر سکوت

روزی دل من که تهی بود و غریب از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود ، تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو ، در سینه دلم از تو و یاد تو تپید مرا به شب خاطره برد
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت ، دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من ، فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ، منم آن بوته ی دشت ، من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد ، با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا ، کنون تو مرا همه نوری و امید

♥ شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ ساعت ۱:۴۲ ب.ظ توسط فرشته