مي خواستم عزيز تو باشم
میخواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست ،همراه و همگریز تو باشم، خدا نخواست
مي خواستم كه ماهي غمگين بركه اي ، در دست هاي ليز تو باشم ، خدا نخواست
گفتم در اين زمانه ي كج فهم كند ذهن ، مجنون چشم تيز تو باشم ، خدا نخواست
مي خواستم كه مجلس ختمي براي اين ، پاييز برگ ريز تو باشم ، خدا نخواست
آه اي پري هر چه غزل گريه ! خواستم ، بيت ترانه اي ز تو باشم ، خدا نخواست
مظلوم و ساكتم ! به خدا دوست داشتم ، يار ستيم ستيز تو باشم ، خدا نخواست
نفرين به من كه پوچي دستم بزرگ شد ، مي خواستم عزيز تو باشم ، خدا نخواست 
پاسخ اين شعر
خدا نخواست وگرنه دلم تو را میخواست ، دلت نصیب دلم بود اگر خدا میخواست
خدا نخواست وگرنه خود تو میدانی ، عبور ثانیهها هرنفس تو را میخواست
سکوت حنجرهام بیصدا ترک میخورد ، و عشق آمده بود و تو را ز ما میخواست
دلم به لهجه بارانیاش غزل میخواند ، تو بودی آنچه که او با خدا خدا میخواست
ببين چهقدر زلالی که دل حضورت را ، میان زمزمه سبز ربّنا میخواست
و سرنوشت چه بر سر نوشته بود که باز ، قفسنشین غریبی تو را رها میخواست ! 

