شعري زيبا از عبيد زاكاني
با تشکر از کلیه دوستان و عزیزانی که با نظراتشون من را در ارائه بهتر این وبلاگ راهنمایی می کنند
و با سپاس از محبوبي که این متن زیبا و دلنواز را تقدیم من کرده است
دام آتش شوق تو درون منست چنانکه یکدم از آن آتشم رهائی نیست
وفا نمودن و برگشتن و جفا کردن طریق یاری و آئین دل ربائی نیست
ز عکس چهرهٔ خود چشم ما منور کن که دیده را جز از آن وجه روشنائی نیست
من از تو بوسه تمنی کجا توانم کرد چو گرد کوی توام زهرهٔ گدائی نیست
به سعی دولت وصلت نمیشود حاصل محققست که دولت به جز عطائی نیست
عبید پیش کسانی که عشق میورزند شب وصال کم از روز پادشاهی نیست
این شعر زيبا هم تقدیم ایشان
جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
دیوانه این چنین که منم در بلای عشق
دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست
گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست
آن کن که رای تست مرا اختیار نیست
ما را همین بسست که داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست
ای دل همیشه عاشق و همواره مست باش
کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست
با عشق همنشین شو و از عقل برشکن
کو را به پیش اهل نظر اعتبار نیست
هر قوم را طریقتی و راهی و قبلهایست
پیش عبید قبله بجز کوی یار نیست
