دلتنگی

دلتنگی
بیماری عصر آدمهاست
در سکوتی تلخ همه گیر میشود
رویای تو و این هدیه
ارمغان جدید عشق است
بیابان و کوه و بیستون
همه بهانه ای بیش نیست
من نه کوه کنم نه بیابانگرد...
همان تبی هستم که گاه
می نشینم در زمستان دستانت
نه دستمالی خیس از باران میخواهم
بر پیشانی تبدارم
نه دستانی که آلوده به عشق است
چشمهای تو که نگرانم شود
بر بالین تنهایی ام
بگو شعله بکشد این درد و مرا تطهیر کند
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را
♥ دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ ساعت ۲:۱۱ ب.ظ توسط فرشته