صداي سخن عشق                        

                

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

حالا که آمده ای

کارت پستال درخواستی طراحان


حالا که آمده ای  

 


  خشکسالی تمام شده است 

 

با چشمان خیس     زیباتر می بینمت

 


حالا که آمده ای 

 

یک رکعت و دورکعتش دیگر فرقی نمی کند     مهم قبله است که یافته ام

 


حالا که آمده ای

 

دیگر موذن ها از گلدسته ها پائین نمی آیند    همیشه وقت نماز است

 


حالا که آمده ای

 

قطره ها را می شمارم    تا بدانم

 

چند دل دیگر برایت ، دست به دامان آسمان شده اند

 


حالا که آمده ای

 

چگونه و کجایش مهم نیست

 

وقتی می باری    بوی بهشت است که می آید

 


حالا که آمده ای

 

حق بده چشم از دست و چمدانت برندارم

 

" من از سالهای بی باران برایت نگفته ام "

 


حالا که آمده ای

 

دیگر پنهان نمی شوم

 

کسی نخواهید فهمید خیسی صورتم از کجاست

 


حالا که آمده ای

 

بیا دیگر نمازهایمان را     فردا نخوانیم

 


حالا که آمده ای

 

مرا ببخش

 

که همیشه اولین دیدارت با سیاهی صورتم بوده است

 

آن روی نا زیبا     قصه گوی روزهای بی باران است

 


حالا که آمده ای

 

تمام هویتم پاک می شود

 

حالا که هستی     " بودن " چه کار سختی است

 


حالا که آمده ای

 

خدا هم خوشحال است       دیگر وقتش را نمی گیرم

 


حالا که آمده ای

 

همه دردهای کوچکم را شسته ای و

 

جایش یک درد بزرگ کاشته ای

 

لذتش به این است     که دیگر هیچ طبیبی محرم نیست

 


حالا که آمده ای

 

همه یک طرف و این خدای دل شکسته یک طرف

 

دیگر چشمی ندارم  و دلی     تا به سوی او کنم

 

هر دو رادر مسیر آمدنت نهاده ام

 


حالا که آمده ای

 

قدر چشمانم را می دانم

 

که تو را نگریسته اند  ،    که تو را گریسته اند


حالا که آمده ای

 

" هی دست و دلم را نلرزان و هی دلواپسم نکن "

 

من از این چمدان می ترسم

 


حالا که آمده ای

 

تو بگو چرا باز هم

 

روی به آسمان دارم ؟

 


♥ شنبه سوم دی ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۱۸ ب.ظ توسط فرشته