وصل یار

الهی دل تمنای تو دارد سرم بر سینه سودای تو دارد
الهی دل ز هجرت پاره پاره است جز وصلت غم دل را چه چاره است
الهی اندر این دل های خاکی ز نور خویشتن ده تا بناکی
الهی هر دلی خود دل نباشد دل بی نور تو جز گل نباشد
الهی سینه ی ده با غم و آه در آن سینه دلی از دردت آگاه
الهی سوز و درد و آه و ناله بسوی تو مرا باشد حواله
الهی هر که را ندهی غم و درد دلی بی نور دارد سینه ی سرد
الهی دوستانت را غم و داغ بسی خوشترز روح وراحت و باغ
الهی داغ ما را مرهمی نه ز رحمت های خود برآن همی نه
الهی نار شوق جان فزایت بنه بر این دل ویران سرایت
الهی جز تو من یاور ندارم خدایی غیر تو باور ندارم
الهی از کرم بخشا گناهم بده در سایه لطفت پناهم
الهی گر مرا غیر از گنه نیست به پیش رحمتت نام گنه چیست
الهی بنده گر شد در خور بند امید عفو دارد از خداوند
